دیر رسیدی ای ناجی، عزیز، همدم!

اولش اجباره
بعدتر که میگذره
نمیدونم این «تر»ِ بعدتر چقدر هست
اما خب
بعدتر که میشه
باید قبول کنی که دیگه اجبار نیست
واقعبین که باشی میفهمی که دیگه شده «عادت»
مثل عادت زندانی به زندانبان -کلیشه؟-
یا عادت بیمار به دارو
یا عادت دل به کینه -شاید-
میفهمی که دیگه عادت شده
و تو به این عادت وابسته ای
یا شاید علاقمند
یا هرچیزی
به هر حال اگر واقعبین باشی میفهمی که دیگه به این «تنهایی» خو گرفتی
و حاضر نمیشی با حضور هیچ «ناجی»، «عزیز»، «همدم»،.. معامله ش کنی
‫..‬
خداحافظی کردیم تا یک هفته بعد
و من تمام یک ساعت و نیم مسیر برگشت زل زده بودم به هجوم هر دانه ی برف و «در عمق» حس میکردم که در کنار غم نبودنش، نوید «باز تنها ماندن» ذره ذره به دلم چنگ میزند و افسوس میخوردم که به این «تنهایی» بسیار وابسته ام!

این که میگویند گاهی زود دیر میشه
همینجاست:
بعدتر فرارسیده