دعایم کنید

سه روز بیمارستان خواب بودم.. به جز شب آخر.. هر بار از خواب بیدار میشدم میدیدم یه قیافه آشنا وایساده و داره نگاهم میکنه.. عمو.. عمه.. بابابزرگ.. علی.. پرستار..
سعی میکردم لبخند بزنم و بگم خوبم.. باز خوابم میرفت..
شب آخر اما خوابم نمیرفت.. سُرُم رو بستم و گرفتم دستم راه افتادم تو سالن بخش.. سیگار رو گذاشته بودم لای کش شلوارم.. شلوار صورتی نخی که باید تا زیر سینه بالا میکشیدمش تا روی زمین کشیده نشه.. میرفتم توی اتاقی که خالی بود و پرستار بهم نشون داده بود.. پنجره رو باز میکردم.. سیگار رو آتیش میکردم.. پُک اول رو میزدم.. حالم بد میشد.. سیگار رو از پنجره بیرون مینداختم.. پاهام رو بالا میگرفتم.. سَرَم رو پایین.. فشارم برمیگشت.. تنفسم مرتب میشد.. چند دقیقه بعد برمیگشتم تو سالن و راه میرفتم.. بیست متر سالن با اتاقهایی -به حتم- پر از قصه.. قصه های -احتمالا- ناگفته.. قصه اون پسره که تمام سرش پر از سیم بود و روز قبل با یه تشنج هوشیاریش رو از دست داد.. قصه اون پیرزنه که به من میگفت جنی شدی.. قصه اون مرده که هیچ حرف نمیزد.. .. راه میرفتم از کنار قصه های آدمها میگذشتم و سعی میکردم قصه ی خودم رو به خوشبینانه ترین وضع ممکن به یاد بیارم.. نمیشد.. یک قطره اشک.. نمیشد.. دو قطره اشک.. نمیشد.. سه قطره اشک..
پرستار گفت: خوبی؟.. جوابی ندادم.. یا شاید هم دادم: قطره.. قطره..
نشستم گوشه سالن و به سقف نگاه کردم.. چراغها اومدن پایین و پیش از اینکه تو چشمهام فرو برن برگشتن بالا..
نشستم گوشه سالن و به در اتومات ورودی نگاه کردم.. باز میشد.. بسته میشد.. باز میشد.. بسته میشد.. شکل قهقه ی یه دیو شیشه ای..
نشستم گوشه سالن و به دستهام نگاه کردم.. رگهام به هم گره خورده بودند..
نشستم گوشه سالن..
پرستار نزدیک شد.. سُرُم رو قطع کرد.. سرنگ رو توی آنژوکت فرو کرد.. زل زدم به جریان مایع توی سرنگ.. که حالا دیگه تو تن من بود.. خطی به راستای ساعدم یخ کرد.. پرستار سُرُم رو وصل کرد.. دستم رو گرفت.. دستهاش گرم بود.. یا شاید دستهای من خیلی خیلی سرد بود.. بلندم کرد و گفت حالا میخوابی.. و من سعی کردم ثانیه های آخر بیداریم رو با خیال خوشبینانه ترین قصه ای که میشد حقیقت باشه بگذرونم.. قبلتر اما، خواب رفته بودم..