خودمونی

داشتم با مامان حرف میزدم.. درباره یکی.. گفتم آره یارو فلان.. گفت نگو، حرف زشتیه.. فهمیدم منظورش «یارو» هست.. نباید بگم «یارو» چون حرف زشتیه.. ساکت شدم و فکر کردم.. هنوز هم دارم فکر میکنم.. خیلی ساعت گذشته اما من هنوز دارم فکر میکنم.. به قدیم.. به گذشته.. به اونجایی از زندگیم که همه میگن فراموشش کن.. بیخیالش.. گذشته.. و من هیچوقت فراموشش نمیکنم.. نمیخوام یا نمیتونم.. اما فراموشش نمیکنم..
کودکیم.. اون زمان هم همینجور بود.. یک روز پرنیان از مدرسه برگشت و گفت یارو.. مامان گفت حرف زشتیه، نگو.. من پرسیدم یعنی چی.. یادم نیست چه فکری میکردم.. یابو؟ یا بدتر.. مامان بیش از این توضیح نداد.. فقط گفت حرف زشتیه.. و وقتی من و خواهرم مطمین شدیم که این کلمه، زشته و نباید گفت، تو یه قانون نانوشته و ناگفته و ناخوانده تصمیم گرفتیم که همیشه «یارو» صداش کنیم..
از همون روز شد که وقتی بنا بود تو خلوت من و پرنیان اسمی ازش آورده شه «یارو» به دادمون میرسید.. دیگه لازم نبود توضیحی بدیم به هم که داریم از کی حرف میزنیم.. میگفتیم «یارو» اومد.. «یارو» فهمید.. «یارو» گفت.. «یارو» زد.. «یارو».. و مامان نمیدونست.. شاید هم میدونست و..
شیر میشدم.. وقتی میتونستم تو خلوتمون در عوض «بابا»، «یارو» صداش بزنم به خودم افتخار میکردم.. حتی وقت حرف زدن با عروسکهام: امروز یارو اذیتت نکرد؟ امروز یارو کی اومد خونه؟ امروز که یارو پرتت نکرد؟.. حس میکردم دارم تلافی میکنم.. پرنیان هم راضی بود.. اما وقتی خودش بود.. وقتی یارو بود، من میترسیدم.. بهش میگفتم بابا و پرنیان زیرچشمی نگاهم میکرد که یعنی: ریدی.. و من شرمنده میشدم.. به روی خودم نمیآوردم.. میرفتم تو خلوتم.. تا چند ساعتی چشم تو چشم خواهرم نمیشدم که نکنه بیاد تو روم بگه: ریدی.. خودش آخه اینجور نبود.. از من شجاعتر بود.. وقتی دعوا میشد، مثل من، به قول مامان، رنگ و روش مهتابی نمیشد.. هیچوقت «بابا» صداش نمیکرد.. اصلا هیچوقت صداش نمیکرد.. طفره میرفت.. صداش میزد: هی.. ببین.. آهای.. و حتی یک بار.. همون روزی که تولد ده سالگیم بود و مامان کتک خورده بود و من گریه میکردم و «یارو» اومد دستم رو کشید برد توی حیاط گفت نمیخواسته بزندش و خودش اذیت کرده و پرسید: من رو دوست داری و من گفتم: آره و پرسید: من کیِ تو هستم و من گفتم: بابا.. حتی اون روز.. پرنیان از مدرسه برگشت.. صورت مامان رو دید و گفت: این یارو این کار رو کرده؟؟.. جلوی چشم خودش.. اوووفففف.. همون روز بود گویا که پرنیان شد هیرویِ من و من خوشحال شدم که یک ساعت قبل نبود.. توی حیاط.. و ندید.. و نشنید.. هیچکس نبود.. نمیشنید.. نمیدید.. هیچکس نیست.. .. ..