پنجره را باز میکنم. سوز سرما نفسم را تنگ میکند. کبریتی آتش میزنم. سیگاری میگیرانم. کبریت نیم سوخته را به دیوار میکشم: خط میکشم، یک شب دیگر، رسید.
در سینه ام خفاشیست. شبها بال و پر میزند. میشناسمش. دست به سینه میگذارم. بیتاب است. به سرفه میاندازدم و به تقلایی که حنجره ام را و دهانم را و واژه هایم را خونآلود کرده، میپرد. میجهد از سینه ام بیرون و معلق میشود از پریشانی موهایم به درازای صورتم و بالهایش را چنان مقابل دیدگانم میگستراند که یعنی «دیگر نبین». که یعنی «دیگر بس است». و من به خوبی میدانم دیر زمانیست که دیگر بس شده است من را. و میخواند…
به گستردگی بالهای درد خفاشواری که به سینه مامن داده ام، نه اشکی هویداست نه آهی، نه لرزش چشمانم را کسی خواهد دید نه فشردن لبهایم را، و من، فرو رفته در خود و پنهان در پس بالهای مجروحش، بو میکشم جراحت اندامش را، بو میکشم جراحت سینه ام را، که بسیار تلخ است. که بسیار خاموش است. که روزها، بسیار خاموش است. که با شما، بسیار خاموش است. بسیار خاموش. بسیار بیتاب. بسیار مجروح.
آخ که شب افشا میکند.