اگر هنوز کتاب «میهمانی خداحافظی» «میلان کندرا» را نخوانده اید، باید بگویم که اسکرتا یک پزشک است و یاکوب، دوست او، روزی به وی مراجعه کرده، تقاضای دارویی میکند که بتواند یاکوب را آسان و بدون درد از سختی زندگی خلاص کند. اسکرتا هم چنین میکند: قرصهای ریز آبی کمرنگ.
حالا سالها گذشته و یاکوب همچنان زنده است و قرصهای آبی کمرنگ نیز در جیب پیراهنش دستنخورده باقی مانده اند. او در شرف خروج از سرزمین مادریش است، آمده تا قرصها را به اسکرتا بازگرداند چرا که باور دارد با دوری از وطن، از انبوه بسیاری مصایب نیز دور شده و دیگر نیازی به قرصهای ریز آبی کمرنگ نخواهد داشت.
فرض کنید در هر لحظه از زندگی، در هر نقطه ی انتخاب، علاوه بر تمام راه حلهای ممکن، یک راه حل دیگری هم داشته باشید. اسمش را میگذارم راه حل آخر. این یکی هم مانند سایر راه حلها یک سری فواید و یک سری معایب دارد. هزینه های خودش را دارد. اما به هر حال راه حل محسوب میشود چرا که میتواند شما را از نقطه ی انتخاب و سردرگمی و دوراهی به نقطه ی دیگری انتقال دهد. وضعیتی دیگر.
فرض لذتبخشیست! در هر وضعیت سایرین ایکس راه حل دارند و شما، ایکس+۱. هرچقدر هم که این گزینه ناخوشاید و پرهزینه و … باشد باز همین وجودش در جایگاهِ دوستداشتنیِ راه حل، خوشایند است. شاید هرگز آن را انتخاب نکنید اما همین که هست، دلگرمی است. همین که وقتی بالاتر از سیاهی رخ نماید، درمانده نخواهید شد، حقیقت لذتبخشیست.
مردم گاهی میگویند: «میمردم و فلان اتفاق نمیافتاد..». اغراق میکنند اصولا، اما اگر بیاییم حرفشان را -دست کم در خیالاتمان- جدی بگیریم باور خواهیم داشت که در زندگی انسانها لحظاتی وجود دارد که راه حل آخر، نبودن و ندیدن و تجربه نکردن، به سایر راه حلها میچربد. گمان کنم در میان همه آدمها آنهایی که شکنجه در زندان را تحمل کرده اند بیش از دیگران دست به دامن راه حل آخر شده اند. دست کم اینطور که از خاطراتشان برمیآید.
بسیاری از ما تا به حال به این راه حل آخر فکر کرده ایم. حتی شاید بیشتر، بدنبال فراهم کردن ابزارش بوده ایم. اما کداممان با بدست آوردن ابزار مردن، باز همچنان راضی به مرگ خود بوده؟ چند درصد از مواقعی که به کشتن خود فکر کرده ایم، نهایتا یا در خیال رهایش کرده ایم یا با خود نجوا کرده ایم که «فلان تلاش را هم میکنم، اگر درست نشد راه حل آخر» یا «فلان روز دیگر تحمل میکنم اگر تغییر نکرد راه حل آخر» یا «بگذار ببینم چه میشود، بعدتر به راه حل آخر فکر میکنم» یا «برای راه حل آخر همیشه وقت هست».. . میخواهم بگویم این راه حل آخر، اگر بهترین گزینه نباشد، اگر اصلا راه حلی به حساب نیاید، دست کم یک تکیه گاه است. یک دلگرمی. آنقدر که سبب میشود یاکوب تمام سالهای پررنج را به سختی پشت سر بگذارد با این خیال که «اختیار خود را دارد که رنج را ببیند یا نه» چرا که مفر او، جایی نزدیک، بسیار ساده، درون جیب پیراهنش، روی قلبش، باقیست.
نپرسیدم اما حدس میزنم خیلی وقتها به فکر کشتن خود بوده.. گاهی حتی قرصهای آبی کمرنگ را از جیبش درآورده و از وجودشان اطمینان یافته.. و شاید بیشتر! در دهانش گذاشته.. اما نهایتا دست از آن کشیده.. با دلی قوی تر چرا که حالا او اختیاردارِ بود و نبود خود.. رنجیدن و نرنجیدنِ خود.. بودن و نبودن خود است.
در فیلم حکم هم یکی میگوید: «آدمیزاد یه سرمایه ی بزرگی داره: خودکشی»