در اوج

«آنجا که حتی مرگ هم، پایان دنیا نیست.» چنین جایی، تا به حال به چنین جایی نرسیده ام.

یک بار رسیدم به جایی، بیراهه بود پس از چند روستا در اطراف کندوان، من بودم و دوستی که آنقدر از من میدانست که انگار من بود، من بودم و ارتفاعی که یک کوه پرسایه و مه داشت، یک کوه پر آفتاب، دنیا دنیا دشت و انگار که دیگر از این پس هر چه پیش بروی باز همین دشت است و دشت و وسعت دشت. در آنجا بود که آرزو کردم مرگ بیاید تا با خیال راحت، تا همیشه در آن وسعت وصف ناشدنی، در آن گستره ی ناتمام، در آن تجربه ی تکرارناشدنی بمانم.
رها

یک بار تمامی بدنم را روی سنگ قبرش جا گذاشتم. سرد بود، بسیار سرد، بدنم از کرختی این تجربه میلرزید. در آن دمادم، فقط سکون بود و فقط سکوت. آنقدر که قلبم نمیتپید. انگار تپشهای قلبم نفوذ کرده بود به عمق قبری که میدانستم جنازه ای بدون سر، بدون سینه و بدون قلب را در خود دارد. آنجا بود که آرزو کردم مرگ بیاید و قلبم تا همیشه آرام و بیصدا، بی تکان، بماند. تو گویی خسته بودم از تکانه های وحشی اش.
سکون

یک بار روی دریا خوابیده بودم. چشمانم بسته بود اما روشنایی خورشید را میدیدم. و آنقدر نازک شدم که لغزش عروس دریا بر انحنای بدنم رد گذاشت. آنجا بود که آرزو کردم مرگ بیاید تا همچو عاشقی، مُهر بر چشم و مُهر بر گوش، باقی بمانم.
محو



بارها خواستم مرگ بیاید تا زندگیم در رهایی، در سکون، در ابهام، در دوردست، در نوازش، و یا حتی در گرماگرم یک آغوش، پایان یابد چرا که باور داشتم/دارم مرگ، همیشه پایان است. و من همیشه به دنبال یک پایان «خوش» بودم/هستم.


پ.ن. یک وبلاگنویس مُرد. سراغ بلاگش رفتم و برای آخرین پستش یک خداحافظی نوشتم. جواب داد: نظر شما بعد از تایید نویسنده…. دلم به هم پیچید.