چون تمام شد باور خواهی کرد

زندگی کوتاه است…
به کوتاهی پختن غذا در یک خاله بازی
به کوتاهی قهر کودکان
به کوتاهی عبور از این سوی خیابان به آن سو
به کوتاهی ذوق یک تنها، از صدای در خانه ای که هیچکس آن سویش نایستاده
به کوتاهی بوسه های یواشکی
به کوتاهی سررسید وامهای پدر
و به کوتاهی تحمل اشک مادر، در فرونچکیدن
زندگی به کوتاهی عبور عقربه ثانیه شمار است، وقتی آرزو میکنی بماند و حتی شاید کوتاه تر
پس بیا
دستم را که سرد است به دست بگیر
و چون شکوه کردم بر لبانم بوسه ی سکوت بزن
آشفتگی موهایم را به نوازشی دور کن
و باش
و بمان
بمان که فرصت با هم ماندمان بسیار کوتاه است
کوتاه تر از زندگی،
حتی.