شتلق

تِپ.. تِپ.. تِپ..
صدایِ چیه؟ تاب. اوهوم. خونه بابابزرگ. تاب سنگین. پنج تایی جا میشدیم روش. روغن نخورده بود. صدا میداد. جلو میرفت: تِپ، عقب میومد: تِپ. کاش عمو زودتر بیاد.

تِپ.. تِپ.. تِپ..
صدای چیه؟ درِ خونه. مشت میزنن. دعوا شده. نه، دعوا میشه. یه کم دیگه. الان میان تو. مامان.. مامان.. زنده بمون. نکشنت. داره دعوا میشه. در باز میشه. نه، در میشکنه که باز میشه. میان تو. همه شون. میزنن. میترسم. چاقو. مامان، خوبی؟

تِپ.. تِپ.. تِپ..
صدایِ چیه؟ دستش. محکم خورد تو صورتم. آخ. دردم اومد. یکی دیگه. یکی دیگه. گفت باید آدم بشم. نفهمیدم. مگه من آدم نبودم؟ گفت دروغ میگم. اما دروغ نمیگفتم. دروغ میگفتم که بهش میگفتم بابا، اما دروغ نمیگفتم که از پرنده میترسم. من واقعا از پرنده ها ترسیده بودم. دروغ نمیگفتم. باور نمیکرد. ساکت شدم. کاش دیگه نزنه.

تِپ.. تِپ.. تِپ..
صدای چیه؟ قلبم؟ قرار بود ببینمش. هنوز نرسیده بودم. قلبم تند میزد. نگران بودم معلوم باشه. نکنه ببینه از روی مانتو، بالا و پایین رفتن قلبمو. نکنه بفهمه دوستش دارم. نفهمید. هیچوقت.

تِپ.. تِپ.. تِپ..
صدای چیه؟ اون شب؟ آره. بارون بود: تِپ تِپ. صدای قدمهام: تِپ تِپ. صدای هق هقم: تِپ تِپ. کجا میرفتم؟ یادم نیست.

تِپ.. تِپ.. تِپ..
صدای چیه؟ نبضش. نبضش روی پارچه سفید. و یه کم بعد، نبضش زیر پارچه سفید. اول تِپ تِپ میکرد اما بعد دیگه هیچی نمیگفت. دیگه هیچوقت نبضش هیچی نگفت.

تِپ.. تِپ.. تِپ..
بیدار میشم. سردمه. چراغ روشن مونده. کتاب افتاده زیر تخت. برنامه رادیو تموم شده. بارنی خوابیده رو تخت. دو تا انگشت پام رو تو دهنش گرفته. میذارمش زیر تخت. ناله میزنه و باز میخوابه. پنجره بازه. باد میاد. باد میاد و پنجره رو به هم میزنه یه جوری که بگه تِپ.. تِپ.. . پنجره رو میبندم. اما هنوز باد میاد. باد میاد، من رو میبره.. تاب تاب عباسی عمو من رو نندازی.. مامان.. در رو قفل میکنم.. هفت در رو بستی نمکی.. نمیر.. در رو قفل میکنم.. چاقو پلاستیکیه.. به خدا ترسیدم.. بابا به خدا ترسیدم.. بابا غلط کردم.. بابا تو رو خدا.. بابا دروغ نمیگم.. آقا ولم کن.. آقا چرا میزنی؟.. آقا میزنمتا.. آقا برو گمشو.. آقا گمشو برو بیرون.. بیا دیگه.. در امتداد آغازم من از عشق تو سرشارم.. هق.. هق.. هق.. لا اله الا الله..
‫..‬
باد میبره
من رو
و برنمیگردونه.