تو این خونه یه فضای باریک و راهرومانندی ایجاد شده بین مبل و رادیاتور و زمین و دیوار که از همون ابتدای ورود بارنی به خونه، حکم «جای امن» رو واسش داشت. شبهایی که روی مبل میخوابم، یا وقتی با هم دنبال بازی میکنیم، یا وقتی از چیزی میترسه جاش اونجاست. خودش پیداش کرد. معمولا وقتی میخوام زمین اونجا رو تمیز کنم میشینه یه گوشه و غر میزنه. لابد یعنی که اونجا نرو، اونجا جای منه، چنین چیزی. گاهی هم تکه تخم مرغ یا تکه استخوان یا خلاصه یکی از غذاهای مورد علاقه ش رو اونجا پیدا میکنم. عادتشه. وقتی سیر میشه باقی غذاش رو یه جایی مخفی میکنه. حالا هر جایی. زیر تخت، زیر گلیم، زیر میز کامپیوتر یا همینجا توی مخفیگاهش. کم کم جثه ش بزرگ شد و نتونست اون زیر جا بگیره. چند روزی میایستاد مقابل ورودی راه باریک و غر میزد تا بالاخره فهمیدم دردش چیه. اینجوری شد که مجبور شدم دکوراسیون رو کمی عوض کنم و مبل رو جلوتر بکشم تا بتونه راحت جا بگیره. اون هم راضی بود از این دکوراسیون جدید. امروز کار تمیز کردن زمین زیاد طول کشید و بارنی هم بیوقفه غر زد که یعنی چرا این مبل اینجاست و جای من تنگه. بعدتر درستش میکردم. حتما. اما طاقت نمیاورد. یک چیزی تو مایه هایِ: همین حالا، زود باش. انقدر پافشاری کرد که زیر لب فحشش دادم -بهش میگم پدسّگ، هم خودم خالی میشم هم اون بهش برنمیخوره!- و مجبور شدم کارم رو نیمه تموم بذارم و مبل رو جابجا کنم.
اما یادم میاد که من مثل بارنی نبودم...
بچه که بودم اتاق نداشتم. پرنیان اتاق داشت و به هر حال خواهر بزرگتر و حق و حقوق بزرگتری که تا همیشه حفظ میشه.. من هم اما دلم نمیخواست خاله بازیها و دوا درمونِ عروسکهام در ملا «عام» باشه. انقدر گشتم تا بالاخره «مخفیگاه»م رو پیدا کردم: در چوبی بین دو تا اتاق که همیشه باز بود، چهار تکه بود. دو لنگه ش این طرف و دو لنگه دیگه رو به یک دیوار دیگه. مخفیگاه من میشد یک جای مثلثی-شکل بین دو لنگه در و یک دیوار. یادم میاد که لولای بین این دو پاره در چوبی رو هم بعنوان گیره لباس عروسکها استفاده میکردم. همه چیز خوب بود تا اینکه پشت لنگه در متحرک، شد تکیه گاه ناپدری موقع تماشا کردن تلوزیون. هر بار که میخواستم برم تو مخفیگاه باید بهش باج میدادم تا چند لحظه ای سیخ بشینه و من بتونم در رو حرکت بدم و بچپم تو مخفیگاه. گاهی اما اوضاع خیلی بد میشد. نمیدونم چه فکری میکرد! اما وقتی میدید مدت زیادی اونجا آروم گرفتم با کمرش به در فشار میاورد و مثلث امن من کم کم کوچکتر میشد. انقدر فشار میاورد که بدن من میشد حدفاصل دو لنگه در. زانوهام رو توی شکم جمع میکردم و با کمر و انگشتهای پا، در مقابل فشار دو لنگه در ایستادگی میکردم. از خفه شدن میترسیدم. هنوز هم میترسم. اون فشار میداد و من مقاومت میکردم. انگشتهای پام کم کم درد میگرفت و سفید میشد. مجبور میشدم تسلیم شم و بایستم و این موقع بود که در یکهو ول میشد و فاصله بیشتری رو طی میکرد و صدای شکایت ناپدری بلند میشد که چرا کاری کردم که یکهو پشت کمرش خالی شه.. مجبور میشدم عروسکهام رو بردارم و با سری افکنده برم گوشه اتاق و مقابل چشمهای دریده ش بشینم. اعتراضی نمیکردم. وقتی فشار میداد. وقتی دردم میگرفت. وقتی فرو میکرد. وقتی تحمل میکردم. وقتی عذاب میداد. وقتی سکوت میکردم...
برخلاف بارنی، من هیچ اعتراضی نمیکردم. یادم میاد که من مثل بارنی نبودم.
*Queen - Mother Love