پایان

این وبلاگ
به همراهِ نویسنده اش
تا اطلاعِ ثانوی
به فاکِ فنا میرود.

-عاطفه

واقعنا!

ای بابا..
ما هم دلمان را خوش کرده ایم به همین چس مثقال فضایِ مجازی!

ساده

گاهی همینجوری که این گوشه دراز کشیدم، میام پیشت، نگات میکنم و ماچی کرده-نکرده برمیگردم سرِ جام.. همینجوری که این گوشه دراز کشیدم.

!

دیدی مستندی که درباره ی شیرهاست؛ همه به شیرِ حق میدیم؟
دیدی مستندی که درباره ی آهوهاست؛ همه به آهو حق میدیم؟


بحث خیلی فلسفیه، الکی نگذر از این پست!

"یه مرد بود، یه مرد.."

"سقفمون افسوس و افسوس
تنِ ابرِ آسمونه
یه افق، یه بینهایت،
کمترین فاصلمونه!"

"آخرش یه شب ماه میاد بیرون، از سرِ اون کوه، بالایِ دره، رویِ این میدون، رد میشه خندون، یه شب ماه میاد.."

"..منو تویِ آیینه نشون میده
میگه این تویی، نه هیچ کسِ دیگه!"

"تو هم، با من نبودی
مثلِ من با من!
و (یا) حتی مثلِ تن با من!"

"کی میدونه تو دلِ تاریکِ شب، چی میگذره؟"


قصه گویِ کودکیهایم،
یادت گرامیست.

والا

والا این توله کفتاره که الان بی.بی.سی نشونش میده، تو اون سرسبزی و طراوت داره جفتک میندازه، بهتر از من و تویِ دکتر - مهندس زندگی میکنه!
نمیکنه؟
میکنه.

زن-جماعت را چه به هنر؟!

حس شعر خفتمان میکند، رخصت از سهراب* میطلبیم و گوشِ مفتِ مادر:
"اهلِ کاشانم،
روزگارم بد نیست،
تکه نانی دارم،
خرده هوشی،
سرِ سوزن ذوقی.
مادری دارم بهتر از برگِ درخت،
دوستا..."

- حالا شاعر یه چی گفته؛ تو که داری میخونی که میتونی بگی "برگِ گل"!!

+ مادر جان، شما بهتر از خودِ گل منتها جانِ همان کاسبرگهات قسم، نَرین تو شعر!


*سهراب سپهری، شعر صدای پای آب

ثبت میشود

سلام و سلامتی نثارت، یار جان

باز کنجی نشستیم و دلنگ و دلنگِ آهنگی شنیدیم و باز یادِ عزیزِ شما. یادِ آنچه ها که بوده میانِ شما و بنده؛ نیز آنچه ها که تصور است؛ تصورِ فرداست. زبانم لال، نه که بخواهم خیالاتِ بد کنم یا بیحیاییها! یا مثلاً دور از جانِ عزیزِ شما، به خیالم شما را از آنِ خود بدانمها! نقشه ها ببندم برایِ فرداهاها! نه هیچکدام.. فقط فکر است. خیال است. وهم است. شما که داناترید، بهتر میفهمید این فکر چه میکند. گر از زبان هزار فتنه برخیزد، ازین فکر بیشمار. لامصب عینهو بچه ی چهارساله میماند.. هییییچ یک جا، بند نمیشود.

ببینی فکرِ شماست که هی همینطور چشممان را خیس میکند، یا لبمان را خندان،.. دلمان قنج میرود یادِ خنده هاتان که میافتیم، یا غمتان، که نگو، نگو و نپرس، که سینه را تنگ میکند، نفس بالا نمیآید.. غلو نمیکنم، گوش بسپاری نفس بالا نمیآید مگر به لطفِ شما.

سرِ مبارک را سنگین نکنم.. آخرِ ایام اینکه گاه، سرمان بنگ بنگ میکوبد و چشممان جز به تاریکی امان ندارد و چه خشک، چه تَرَش، به حسرتِ گوشِ چشمِ شما میرود آن دور دورها تا خسته شود، بر هم افتد و خوابی شاید. و گرنه، گاهی، همین شود که میبینید، میخوانید، دو-سه خطی مینویسیم و آسه آسه، رد میشویم و میرویم کنجی، هر کنجی؛ میماند انگشت شماری خسته-درمانده-عاشق میایند، نیم نگاهی انداخته-نیانداخته، نظری داده-نداده، لایکی زده-نزده، میروند.

دروغ چرا، به قولِ گفتنی تا قبر کم راهیست؛ اینجا نوشتیم تا شما بخوانید و جسارت نباشد بدانید همچنان دوستتان داریم، بسیار.


یادِ عالی مستدام

مثبت اندیشی

لیلی: وای خدا.. این هاردِ من با اون فیلمها و کلیپاش دستِ کسی بیفته چی.. وای چی کار کنم؟ عاطی، چی میشه حالا؟...
من: هیچی، یه شووَر واست پیدا میشه!

جمعه

این حسِ جمعه هایِ ما رو، شما اونورِ آبیها هم دارید؟
جمعه یا یکشنبه؟

واقعگرایانه

من عاشقِ اون چارپایه ای هستم که تو کاریکاتورهایِ نیکآهنگ، همچنان زیرِ پایِ محمود، باقیست.

درد میپیچد در تنمان، یکهو

آن خشی که صدایِ شاملو را میسازد،
و آن لرزه ی حزن که به صدایِ فروغ پناه آورده،
همان سایه ی گرم که بر چشمانِ فرهاد(مهراد)، پرده کشیده،
و همان پوششِ سرما که صادق(هدایت) به تن دارد،
...
از جنسِ همان دردیست که در سرم میپیچد، به گمانم..

غروبِ جمعه با فروغ

چگونه میشود به آن کسی که میرود این سان، صبور، سنگین، سرگردان، فرمان ایست داد؟؟

-فروغ فرخزاد

غروبِ جمعه با فروغ

کوچه ای هست که در آنجا،
پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز،
با همان موهایِ درهم و گردنهایِ باریک و پاهایِ لاغر،
به تبسمهایِ معصومِ دخترکی میاندیشند که یک شب او را باد با خود برد.

-فروغ فرخزاد

غروبِ جمعه با فروغ

آه، سهمِ من این است،
سهمِ من این است،
سهمِ من این است،
سهمِ من آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من میگیرد!
سهمِ من گردشِ حزن آلودی در باغِ خاطره هاست،
و در اندوهِ صدایی جان دادن، که به من میگوید "دستهایت را دوست دارم."...

- فروغ فرخزاد

غروبِ جمعه با فروغ

در اتاقی که به اندازه ی یک تنهاییست،
دلِ من که به اندازه ی یک عشق است،
به بهانه هایِ ساده ی خوشبختیِ خود مینگرد!

به زوالِ زیبایِ گلها در گلدان،
به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ای،
و به آوازِ قناریها که به اندازه ی یک پنجره میخوانند.


-فروغ فرخزاد

هان! ای!! تو!!!

تو گفتی "خدانگهدار"
اما گویا با خدا هماهنگ نکرده بودی! بِهِم سخت گذشت.

شاکیما!

اینایی که فالو میکنن اما پرمیشن نمیدن فالوشون کنی، همونایی هستن که در عالمِ واقع، تا ار.گا.سم میشن، شلوارشونو میکشن بالا، میرن!

پ.ن. گودر.
پ.ن. والا!

گودرخوانی

- "فالو میکنیش" یا "فالوش میکنی"؟
+ مهم اینه که داری یه کاریش میکنی!

من و تو و گودر و اونا

وای از آن روز که گودر فی.ل.تر شود!

پ.ن. به جونِ مامانم!!

پس از پایان

همه چیز از وقتی شروع شد که صدایِ موزیک را قطع کردم.
چند ضربه به در کوبیده شد، در را باز کردم، هیچکس نبود؛ مطلقا هیچکس. در را بستم و به خود بازگشتم.
تکرار شد.
تکرار شد.
تمامِ این سناریو، تا پایان، تکرار و باز-تکرار شد. در تمامِ شبهایی که از این تکرار، خواب به چشمم نخفت.

پایان که رسید، من در میانِ در خفته بودم و دارکوبی به جا مانده در قامتِ چوبین و سختِ در، در قامتِ چوبین و سختِ در، مرده بود.

و چه بسیار "ای کاش"، فرسوده در فاصله ی موزیکِ من و موزیکِ دارکوبک!
- ..هم مامانم هم بابام. خلاصه قیافم یه ترکیبیه از هردوشون، .
+ مرده شور اون ترکیب(ت)!

داستانهایِ نو

پسرک، خوشحال است که زیرِ سقفِ آسمانیست که محبوبش نیز، هم اکنون، هست.

پ.ن. حسِ خوشایندیست، این آنلاین بودنِ هردومان، در یک بازه از زمان!

سرآغاز

- عاطی، من..
+ تو؟
- من...
+ تو؟
- تو!
+ من؟... و تو!

پس، آغاز شد.

؟

دوستان!
کسی از سعید.عسگر خبر نداره؟ کارش دارم.

!

حالا من هیچی نگم،
ولی این بالشِ خاک خورده که مدتهاست این گوشه افتاده که آخه صبوری بلد نیست، بی انصاف!

آآآآآآه

قطعه هایی از فیلمهایِ تجمعاتِ پیش از انتخابات را می بینم، شورِ سبزمان را؛

وایِ من، ببینی همگی سالها پیر شده ایم،
گویی دردی عمیق، تماممان را منزوی کرده،
انگار، خوابیم، گیجیم، مستیم...

هموطن، همدرد، همغصه، ما را چه میشود؟!

چه عمقی دارند بعضی از این چشمها!

آقایِ حجا.ریان،
چه سخت خواهد بود که "نتوانی لب بگشایی"، "مجبور باشی بشنوی" و نه حتی قدرتِ آنکه انگشت در گوش فرو بری "بلکه نشنوی"!
سخت بود، چشمانت میگفتند.. و ما خواندیم..

چه بد!

چشمشان نمیبیند

در خطا بودم،
دور و بریها هنوز هم دوستم داشتند،
بی محبتیشان از آن بود که "درد"م را نمیدیدند، نه سردردم را، نه پریشانیم، نه دلتنگی و افسردگیم،...
حالا که از دردِ اندکم "عکس" دارم،
دور و بریها، بامحبتند!

...

من، بمیرم واسه تو، پدری که در یک دست، کیسه ای داری شیرین از 5-6بامیه و دو پَر زولبیا؛ و در دستِ دیگر، انگشتانِ نحیف و نیازمندِ دخترکِ 4-5ساله ات را که خدا میداند، برایِ سورِ امشب، چه غوغایی در دل دارد...

بمیرم، برایت و برایِ آن خطوطِ درد که بر صورتت جا خوش کرده اند..

دود اگر بالا نشیند، کسرِ شأن شعله نیست

یک:
یکی صدا کرد: "خانوم!"
به عقب برگشتم و نگاهش کردم:"یکی، در لباسِ نیرویِ انت.ظامی". دستم تو دستِ حامد بود، دستش رو کشیدم رو به من برگشت و مرد(؟)رو دید.
حامد: "بفرمایید."
- .. این چه مانتوییه این خانوم تنش کرده؟
+ مشکلی داره؟
- به نظرت نداره؟
+ نه! یه لباسِ نُرمِ...
- چی چیه؟
+ نُرم، عادی، معمولی!
- آها.. این شد.. از اول درست حرف بزن.. میخوای بگی چی؟ مثلا تحصیل کرده ای؟.. من که میدونم این یعنی چی.. تازه متضادشم میشه آنُرمال*.. ولی تو خودتو درست کن.. درست حرف بزن.. تحصیلاتت چیه اصن..


دو:
محمد یه انقلابیِ درست حسابی بوده. تا آخرِ جنگ هم جبهه بوده. هنوز هم کاملا مذهبی و معتقد به خم.ینی هست. با وجودِ تمامِ اینها میگه: "وقتی انقلاب شد، خیلیها بودند که ارازل و الوات بودند. اینام واسه اینکه بتونن جمعشون کنن، اومدن بردنشون یه سری کارهایِ پَست و سنگین رو بهشون دادن... خیلی از اینهایی که میبینی، همونان."

سه:
دادگاهِ امروز، و تحقیر و حمله به اساتید، متفکرین و برجستگانِ جامعه.


پ.ن. به کجا خواهید رفت، چنین شتابان؟!
* normal (antonym) abnormal

ما

هیچکس نمیداند تو برایِ من چه هستی! چرا که تو، هرگز، برایِ هیچکس نبوده ای، جز منِ تو.

او، باز، خواهدبود

- به انرژیها باور داری؟
+ نه، مطلقا.
- تو همین قسمتِ بیمار بدنت، چاکراهی هست که بروزِ بیماری در اون، مخصوصِ افرادی هست که زیاد غصه ی گذشته و از دست رفته رو میخورن!
+ به انرژی و چاکراه باور ندارم؛ و به از دست رفته بودنِ او هم، نه، هیچوقت! روزهایِ خوش، باز، خواهندبود.



"Suddenly I know I'm not sleeping
Hello I'm still here
All that's left of yesterday" - Hello by Evanescence

سبز باش

آخ که گوگل هرگز نفهمید رازی که نهفته است میانِ چشم و دلِ من، و آن چراغهایِ درخشان، کنارِ نامت.


پ.ن. جیتاک.

در چه حالی؟

گرم بودنت نیرویم میدهد و سرد بودنت، بیشتر! تا گرمت کنم.

باور دارم، باور کنید باورم را

در مجردی، نشاطیست که متأهلان درکَش میکنند و در تأهل، آرامشیست که مطلقه ها به خاطر نگاه میدارند.

مخاطبِ خاص



اینهمه نقش 
میزنم،

در جهتِ رضایِ تو
در جهتِ رضایِ تو
در جهتِ رضایِ تو
در جهتِ رضایِ تو
در جهتِ رضایِ تو
در جهتِ رضایِ تو



ای گلِ خوش نصیبِ من بلبلِ خویش را مسوز، کز سرِ صدق میکند شب همه شب دعایِ تو
خرقه ی زهد و جامِ می گرچه نه درخورِ همند، این همه نقش میزنم در جهتِ رضایِ تو
شورِ شرابِ عشقِ تو ان نفسم رود ز سر، کین سرِ پرهوس شود، خاکِ درِ سرایِ تو

هاهاهاها

محمود هاله...
کامران هلو...
...
به افتخارِ دولتِ دهم، همه با هم: هله دان دانه هله یه دانه یه دانه

:دی

لَنکرانی، لَنکرانی،
عشوه کم کن بیوفا اهلِ کجایی...


هفتاد و سه درصد کپیرایتِ امید(اون خوانندهه) بابتِ مصرعِ دوم و موزیکِ متن!

اینجوریه که اونجوری میشه

روشنفکرها قبحِ طلاق رو از بین میبرند،
کمی بعد،
عوام، صبر رو از زندگیشون کنار میذارن.

مخترعها اتومبیل میسازند،
کمی بعد،
عوام ک.ن.گشاد+تر میشوند.

بهت میگم دوست دارم،
کمی بعد،
میری خرِتو اون بالا میبندی فک میکنی حالا چه خبره! والا!!

خوبه

آیا از ویندوزِ ویستا(لعنه الله علیه) رنج میبرید؟
آیا ویندوزِ ایکس پی پاسخگویِ ورژنهایِ جدید نرم افزارهاتان نیست؟
آیا مجبورید تحتِ ویندوز کار کنید؟
.
.
.
دست نگه دارید!
ویندوزِ سِوِن را تجربه کنید.
[دِرِرارانگگگگ]

پ.ن. راضیم ازش!

عاطفه

از.خود.راضی نیستم،
گرچه از خودم راضِیَم.

#-o

از صدقه سرِ این جوونایِ جذاب و غیور و دوستداشتنی، رپِ فارسی، بیصصاحاب نمیمونه؛
خدا رو شکر!

پ.ن. دقت کردین چندتا "پدر" داره؟؟

دروغ گفتم!!

(سالن سونوگرافی)
خانومه: دکتر تا نیم ساعت دیگه هست ولی مثانه ت باید پر باشه واسه سونو.
من: هممم... خو حالا چی کار کنم؟
خانومه: پُرِش کن!


(بیست و پنج دقیقه بعد، همانجا)
من با یه لبخندِ احمقانه: پُره!
خانومه: برو بخواب تا دکتر بیاد.


(ده دقیقه بعد. اتاق سونو)
دکتر: مثانه ت که خالیه!!
من، مستأصل، یه نگا میکنم تو مانیتوره، دریغ از یه قطره آب(!): هممم... ولی مِعدم پُره آبه به خدا!

اولویت بندی کن مادر

مامانهایی که واسه دخترِ مجردشون "هِی" سیسمونی کنار میذارن!!!

غلط کردم

من...
میخوام...
آخه...
اصلاً...
ببین...
هممم...

ای بابا! چرا همه ی آشناها آدرسِ بلاگمو دارن؟!

پااااااااااااااااااااس

دلم میخواد بررسی کنم زندگیِ فعلی/بزرگسالیِ اونایی رو که تو بچگی همیشه "نخودی"ِ بازیِ وسطی بودن..

وااا !

آپارتمانِ ما:

ط1: یه پیرزن
ط2: یه پسرِ حدود سی سال
ط3: یه مرده که زن و دوتا بچه هاش اینجا نیستن
ط4: یه من


چرا دنیا اینجوری شده؟

سنگینی میکند

پنجشنبه ی تعطیل.

صبح بیدار میشی و زنده-وار تلاش میکنی.. کارهایِ قشنگ.. نظافت خونه، نقاشی، مینویسی، میخونی،.. همه چی به خوبی پیش میره، به دست و اراده و تلاشِ تو.

بعد از ظهر که میشه،
خسته که میشی،
به خودت حق میدی بخوابی
و میخوابی
اما حق نداشتی گویا!
چون خواب میبینی
خواب، خواب، خواب
خوابِ حرومزاده ترین
خوابِ منفورترین
خوابِ لجنترین سالها، سالهایِ کودکیت، که لجنبارن..

بیدار که میشی
تویی و یک بدن خیس از عرق
رگه هایِ درد که گردن و سرت رو تو مشت فشار میدن
دستهایِ –فقط- بیست و چهار سالَت که میلرزند
لبهات که از زخمهایِ تازه خیسند
و خاطره و حسِ باقی از کابوسِت
چرا؟
چون یه روزی یه کسی که کس نبود و ناکس بود، اومد تو زندگیِ تو
وقتی تو بچه بودی، خیلی بچه، چهارسال کمتر، خیلی بچه
و اون ناکس، هر کاری خواست کرد، هر کاری
انگار نه انگار که تو هم یه روز بزرگ میشی
آدم راستکی میشی
و خیلی چیزا یادت میمونه
تمامِ اون...
خیلی خیلی چیزهایِ خیلی خیلی بد.

حالا پنجشنبه غروب هست
و بعدش جمعه و روزهایِ بعدی که همه پر از کثافتن
-تو امروز تو کثافاتِ یک کثافت غوطه خوردی-
و تو میشینی یه گوشه
سیگار دود میکنی
گریه میکنی
فکر میکنی
جیغ میزنی
آهنگ
تنها
تنها
تنها
...
تقلا میکنی تا با این دردِ ناخواسته کنار بیای
کنار نمیایی تا چند روزِ بعد که زمان، همه چی رو نرمال میکنه، تا.. (تجربه ثابت کرد که "تا" داره)
تا یه روز دیگه، یه خواب دیگه و یه شکنجه دیگه و یه... .

بیا دوستِ من،
بیا باز واسم حرفایِ قشنگ بزن
بگو که دستِ خودمه خوابهام
بگو که دستِ خودمه فراموش کردن
بگو که دستِ خودمه شاد بودن
بگو، من میشنوم، اما باور ندارم،...
نه، نگو، درد دارم، نگو!


کاش بابام نمیمرد و من سهمیه دانشگاه نداشتم و این روزها را هم.

مرتبط: 0، 1، 2، 3، 4، 5

توجیه تنهایی!

هر کسی را بهرِ کاری ساختند،
اما بعضیها رو بهرِ هیچکس نساختند.

پ.ن. بعضیها رو هم بهرِ چند کس ساختند!
پ.ن. ریدن با این آفرینششون!

حسِ تکراریِ من

پستِ تکراری پابلیش کردن داره؟

اگه آره؛ میگم که من باز، زیادِ زیاد، دلتنگشم، خیلی.
اگه نه؛ خوب... هممم... هیچی دیگه، برو به کارِت بِرِس.

روزها و شبها و من

همه رفتن. من موندم و لپتاپهاشون، استیشنهاشون، تلفنهاشون، کابلهایِ درهم و برهم و عکسمون، عکسِ چهارتامون که رو دیواره.
کولر رو خاموش میکنم، اجازه میدم به نسیمِ گرمِ مرداد، که گرمم کنه.
فرهاد گوش میکنم...
چای هم میخورم.
مامان زنگ میزنه و ازم میخواد که امشب قبلِ قرارِ شام، برم خونه لباس عوض کنم و خلاصه خوشگل برم پیشش.. پاپیچ که میشم میفهمم یه آقا دکتر واسم پیدا کرده! او لَلَه!! فک کن مامانمو در حالیکه یه دامادِ دکتر داشته باشه.. چه دهن پرکن.. خوش به حالش! بیتفاوت میخندم، بیشتر گریم میگیره، اما باز میخندم. خنده که نه، اما پوزخند.. به کی؟ نمیدونم!
دیشب که رسیدم خونه، خوابیدم. و تمامِ حرفهایِ چند ساعت قبلش رو تو خواب دیدم. آخه دیشب تا سه صبح پیش بچه ها بودم. کلی حرف زدیم. حرفهایِ جدی، حرفهایِ تلخ. آخر هم علی کوچیکه هممونو مجبور کرد با یه آهنگِ خز، خز برقصیم. ما هم رقصیدیم، خز.
بعد از ظهر، یکی از دوستام از "جهان بینی"م ازم پرسید.. جوابشو ندادم اما یه حرفایی زدم که خودمو به فکر برد..
دیروز، آخرِ وقتِ کاری، حسِ خوبی داشتم. راضی بودم از اینکه هیچکس باهام درگیر نیست، اینکه تمامِ صادقانه مهربان بودنم(به قولِ دوستم)، بهم کمک کرده که محبوبِ اطرافیانم باشم.
یکشنبه عروسیِ بهنیان بود.. و من.. .. خیلی یادِ قدیم کردم.. با لباسِ عروسیش، با کفشهایِ عروسیش، با لحظه ای که داماد، عروسش رو دید، با عکس انداختنها، با نقل و رقص و لبخند، با آهنگهایِ شیش و هشت، با.. یادِ قدیم کردم. یادِ روزی که خاطره شد، ماند، تلخ شد، ماند.
یکشنبه یه تستِ آیکیوی استاندارد دادم. نتیجه اش 133 از 140 بود که تو رنجِ نوابغ محسوب میشد. همکارم هنوز تو کفه.
شنبه حکمِ شغلی جدیدمو دیدم. افزایشِ حقوقِ چشمگیری بود که هنوز با بیادآوریش، خوش میشم.

اتفاقایِ خوب، اتفاقایِ بد، تا چند روز موثر میمونند و بعد تمام. به گمانم به اندازه کافی به دنیا توجه کردم، فردا میخوام کنار بذارمش. گرچه برایِ چند ساعت. میخوام برم جنازه ی آدمها رو ببینم. آدمیهایی که روزهایی چون روزهایِ من شاد و غمگین داشتند. میخوام برم سیگاری دود کنم، دقیقا وسطِ فیلم. حیفم نمیاد. میخوام خوابم نره.
تا چه شود.

کامنتهایِ من، خداحافظ

وقتی وبلاگ جایِ کتاب را گرفت،
باید به روزی میاندیشید که گودر، بازارِ کامنتدانی اش را کساد کند!

خاطره

اون زمانیکه همین ما دهه ی شصتیها، واسه بیانِ عبارتِ "صد هزار تومن" دهنمونو پر میکردیم و گردنمونو بالا میگرفتیم؛
یادش به خیر،
اون روزهایِ نه خیلی دور.

عزیزِ کثافتِ من

سیگار مثلِ هرزه ای میمونه که گرمترین و دوست داشتنیترین و مطلوبترین آغوشها رو داره!

لذتش وصف ناشدنی و بی جایگزینه،
در حالیکه هر روز یک دردِ جدید رو دلت میذاره!

شاید بشه

این حسی که دارم، "امید"ه یا "خودفریبی"؟

درک کنید بابا!

+ عزیزم، چرا اینقدر عصبی هستی؟
- صد دفه بت گفتم، قبلِ پریودم بهم گیر نده. خانوما این موقع عصبین.

+ عزیزم، چرا اینقدر بیحالی؟
- ای بابا، تازه پریودم تموم شده ها! توقع داری بندری برقصم؟!

+ عزیزم چرا اینقدر جوش زدی؟
- اتفاقن پوستم خیلی خوبه، خوب الان خیلی از پریودم گذشته. دوباره بشم، خوب میشه.


پ.ن. عزیزم تو کی مثه آدمی؟

نه و هفتادوپنج

دیدی گزارشایِ مربوط به انتخاباتِ تلوزیونو؟
انگار گفتن با کلماتِ "اغت.شاش.ات" "نخبه سیا.سی" "دموکراسی" "دشمن" جمله بسازن!

از لحاظِ اینکه اینا انشاء چند میشدن تو مدرسه؟!

نخند، زش میشی!

یه لبخند-مانندی هست، خیلی ماست و نچسب؛
که این چند سالِ اخیر که بحثِ تر.و.ری.ستی بودنِ اس.لا.م بیان شده، بیس و چار ساعت رو صورتِ آخ.و.ندها دیده میشه؛

اوووووففففف

!

داشتم بی.بی.سی گوش میدادم:

افغانستان/کابل: هفت کشته و ده ها زخمی در بمب گذاری طالبان به بهانه انتخابات.
ایران: بررسی وضعیت زندانیان، و تحقیق در مورد ت.ج.ا.و.ز به آنها.
نوار غزه: درگیری بینِ فلسطینیها، بیستودو تا کشته و صدوپنجاه تا زخمی.

خوب.. خوب آدم یه جوریش میشه دیگه! این زندگیه ما داریم میکنیم؟

سهمِ من

هربار که دختره نمیذاشت ببوسدش، میومد منو میبوسید و رو به دخترش میگفت: "ببین هیچی نمیگه، غر نمیزنه، یاد بگیر، حالا یه بوس بده بابا..."
و باز جیغ ویغِ دختره که "بابا ریشت میره تو صورتم... نکن..."

روشِ تربیت کردنِشو دوست داشتم!! دوست داشتم. دوستش داشتم.

.

هر بار که کسی مخاطبم قرار میدهد که "تو بهترینی، فوق العاده، حرف نداری، خوش به حالِ نزدیکانت..."
صدایی، آشنا، در درونم نجوا میکند: "جدی نگیر! تو همونی هستی که یه کی، یه روزی، یه جایی، تو رو نخواست، واسه هیچوقت."

ژانر

ژانر:
اونهایی که.... نه، بیخیال، اصن ولش کن، گفتن نداره.

نسپر که نخوای بکنی، چون جاش میمونه

توضیحِ واضحات:

"دل کندن" سخت است
به همان میزان که
"دل سپردن" ساده است
و گاهی حتی بیشتر

عاشقانه - با ارزشِ دانلود حتی با دیالآپ

چه عذابیه که امروز تو رو دارم و ندارم
موندی تا ابد تو قلبم اما رفتی از کنارم

من هنوز خواب میبینم

مشتاقم که ببینم،
خوابِ امشبم را.

!حلالتون نمیکنم پستهام رو اگه اینو گوش نکنید


ایده آل!

right click on the link above, then "save target as" or "save link as" according to your browser

هذیان

دمِ آخر حرفها خواهم گفت،
هذیان است،
تو، برو.

من گمشده ام

والدِ درونم کابلِ شارژرِ لپتاپ را به دست گرفته، فرمان میدهد:
"موزیک، چای، سیگار.
صدایِ موزیک رو زیاد کن. بیشتر، بیشتر... وقتی میگم زیاد یعنی زیاد... آها، خوبه.
چای، شیرینی میخواد.. میفهمی؟ چایِ پایِ لپتاپ، مثلِ چایِ اولِ صبح، شیرینی میخواد. بسه، زیاد نه، بسه، خوبه.
سیگار؟ خوبه، نرمه. چهارتاشو بنداز کنار. حالا بهتر شد. نه، یکی دیگه هم بردار. خوبه. آزاد شد، اینطور راحته، خوبه."

بالغم، خسته، با ال.سی.دیِ کم-کانتراست، نفسِ راحتی میکشد و دیسکانکت میشود.

والد، موس را بر مموریِ بالغ میکوبد: "این کودکِ درون کدوم گوری رفته باز؟ مگه قرار نبود امروز دو تا پست اضافه بزنه؟"

کودک مدتهاست رفته.
بالغ هم، به بهانه ی کودک، میرود.
والد خودزنی میکند.

کجایم پس؟

پشمِ شیشه

پشه میزَنَدَم
فشارِ خونم اُفت میکند.

طبقه آخر

شب هایِ بیداری و بیقراری-ام
و همسایگانی که "میبایست"، لحظه به لحظه، چون من، بشنوند زیباترین موسیقیهایی را
که از دلِ شب هایِ بیداری و بیقراری بر آمده.


پ.ن. مدتیست که فرهنگِ آپارتمان نشینی را از یاد برده ام.

باز از نو

بازگشتِ یک بیمارِ ضربه مغزی به زندگی (اسمایل):

":) man bargashtam, passwordam yaadam oomad"

س.یاس.ی

- من نمیفهمم؛ واقعاً مشکلِ مردمِ ما این چار نفرِ که تو زندان بهشون تج.اوز شده؟

- نب بابا! ما که همه، به لطفِ شما، مدتهاست گا.یی.ده شدیم و میشویم!!

نردبانی که بکارتم را تهدید میکند

نردبانِ افقی
عمودهایِ بیقاعده
قواعدِ غیرِ ممکن
امکاناتِ بی مصرف
صرفه جویی در بودن
نابودیِ نیستی و مرگ
تولدِ جنازه
جنازه ی رقصنده
رقص در نقطه ی جهانیِ انجماد
ذوبِ مغز تا انتشارِ افکار
فکر، فکر، فکر، فکر میکنم.. نه! فکر کنم که فکر میکُنَدَم...

آنتی عاشقانه

تو خوب میدونی فرقِ "جانم" و "بله" رو در جوابم، وقتی اسمت رو صدا میکنم.
و همچنین فرقِ "عزیز" و "عزیزم" رو.

من هم میدونم.
و افسوس که تو میدونی که، من میدونم!

عاشقانه

ژانر:
"ما"هایی که حتی برایِ کامنتها"شان" هم سابسکرایب میکنیم.

.

ساده، صادق، بیصدا و مظلوم میخزم
در حفره ای که، خود، تنیده ام
روزی، شاید،
میایی به دنبالم
اما نمیابیَم
-هرگز-
چرا که همچنان، باز، تنیده ام
-میدانی؟ عادت کرده ام!-
بر دربِ حفره ام نیز، حتی، تنیده ام
بغضهایم را.

پروانه نخواهم شد، میدانم،
خفه خواهم شد، به گمانم،
پوک خواهم شد، از افکارم،
. . .
باز میتَنَم، در نوشته هایم.

برایِ تو

خدا میدونه. فقط خدا میدونه که هرمِ هیچ آغوشی، چون تو آرومم نکرده، نمیکنه، نمیتونه...
هیچ خدایی راضی به این بی هم بودنمان، بی هم ماندنمان، بی تو بودنِ من، نبود... هیچ خدایی نبود، هیچ خدایی نیست...
هیچکس نمیدونه که هرمِ هیچ آغوشی، چون تو آرومم نکرده، نمیکنه، نمیتونه...

افسردگی

افسردگی،
یعنی یه روز بیای تو گودر نود درصدِ کسایی که فالو میکنی رو آن-فالو کنی.

مرگ

اینکه، وقتی داشتن بابابزرگم رو تو قبر میذاشتن، جا نشد، دَرِش آوردن و طولِ قبر رو بیشتر کردن و جا شد؛
اینکه، مامان، جنازه ی بابام رو از رویِ لباسِ زیرش شناخت؛
اینکه، تویِ غسال خونه، فهمیدیم که ناله هایِ مریم به خاطرِ زخمهایِ حاصل از چند سال بستری بودنش بوده؛
اینکه، بعدِ بیست و دو سال، تازه فهمیدم کجایِ اون عکس، قلبِ بابامه که جدا، گوشه ای رویِ پارچه سفید افتاده؛
اینکه، اسمِشو رو یه تیکه آهنِ سیاه، به رنگِ سفید مینویسن؛
اینکه، رفتم شلمچه تا تیکه هایِ صورتِ بابامو پیدا کنم و گونه اش رو بسازم و ببوسم اما... از وسعتِ خاک و همهمه ی اندامها، نیافتمش؛

به فکرَم فرو میبره و تا همیشه به یادم میمونه.

دوستان

این دوستانی که میان وبلاگِ آشفته ات رو میخونن،
بدنِ نحیف شده ات رو ورانداز میکنن،
قیافه ی داغونت رو میبینن،
و آخرش تو چشایِ دو دو زده ات نگاه میکنن و میپرسن "خوبی؟"،
م.ی.گ.ا.ی.ن.د.

سه نقطه ی کذایی

مُرد. از سیگار مُرد.
نبودی، دلتنگت بود، سیگار میکشید...
نبودی، دلتنگت بود، سیگار میکشید...
نبودی، دلتنگت بود، سیگار میکشید...
نبودی، دلتنگت بود، سیگار میکشید...
(سه نقطه ی کذایی)
وقتی جایِ خالیِ تو رو دودِ سیگار گرفت، مُرد، خفه شد، لال شد.
از سیگار نمُرد.

وقت کردی، بیا شناساییش کن. تا جسدِ دودگرفتشو بشوریم و امیدِ ناامیدشده اش رو زیرِ خاک پنهان کنیم. میای؟

KEEP your TUBE

KEEP TUBE GOES GREEN IN SUPPORT OF Iran'S DEMOCRATIC MOVEMENT!

پیشنهاد

بهتر بود به جایِ "تحلیف"، به "تعلیف"*تان میرسیدید که گرسنه نمانید.

*علف خوردن

عاطفه

روزگارِ غریب اما خوشایندیست، دوستانِ نازنینم:

موبایل خاموش
تلفن قطع
no email
no chat
...
تنها
فکر
نوت
کتاب
موسیقی
سیگار
پنجره
...

عاطفه

لحظه ی ناب

آااااااااخ! که "این" فقط یک لحظه است....
بعد از اون، های هایِ گریه است!
آخ

زنده یاد ویگن

نوستالِ کاستومایز شده

ما میگیم خر نمیخوایم،
.
.
.
میرن واسش شناسنامه دامپزشکی میگیرن، میگن حالا هرکی تخم داره بیاد جلو!
ما هم که میریم جلو، حالا خود دانید.

ساده

دلم تنگِ "تو"ییست که "آن روزها" بودی.
نه این "او" که "این شبها" نامش را زمزمه میکنم.

فقط همین.

زندگی

زندگی به چند؟

توالت-تر

تا پریروز خیال میکردم "توالت" بهترین جا واسه فکر کردنه،
اما مثکه "اوین" "توالت"-تره!

!ترسِ دوست داشتنی

وقتی دلم حتی برایِ ترسیدنهم تنگ میشود ،
چطور برایِ تو، با تمامِ "تو" بودنهایت، نشود؟

دلتنگم، باز.

چشمها را باید شست

زندان؟
فرصتِ خوبی بود کمی به خودم برسم، رژیم بگیرم و ورزش کنم. باربی شدم، نه؟