یک:
یکی صدا کرد: "خانوم!"
به عقب برگشتم و نگاهش کردم:"یکی، در لباسِ نیرویِ انت.ظامی". دستم تو دستِ حامد بود، دستش رو کشیدم رو به من برگشت و مرد(؟)رو دید.
حامد: "بفرمایید."
- .. این چه مانتوییه این خانوم تنش کرده؟
+ مشکلی داره؟
- به نظرت نداره؟
+ نه! یه لباسِ نُرمِ...
- چی چیه؟
+ نُرم، عادی، معمولی!
- آها.. این شد.. از اول درست حرف بزن.. میخوای بگی چی؟ مثلا تحصیل کرده ای؟.. من که میدونم این یعنی چی.. تازه متضادشم میشه آنُرمال*.. ولی تو خودتو درست کن.. درست حرف بزن.. تحصیلاتت چیه اصن..
دو:
محمد یه انقلابیِ درست حسابی بوده. تا آخرِ جنگ هم جبهه بوده. هنوز هم کاملا مذهبی و معتقد به خم.ینی هست. با وجودِ تمامِ اینها میگه: "وقتی انقلاب شد، خیلیها بودند که ارازل و الوات بودند. اینام واسه اینکه بتونن جمعشون کنن، اومدن بردنشون یه سری کارهایِ پَست و سنگین رو بهشون دادن... خیلی از اینهایی که میبینی، همونان."
سه:
دادگاهِ امروز، و تحقیر و حمله به اساتید، متفکرین و برجستگانِ جامعه.
پ.ن. به کجا خواهید رفت، چنین شتابان؟!
* normal (antonym) abnormal