من گمشده ام

والدِ درونم کابلِ شارژرِ لپتاپ را به دست گرفته، فرمان میدهد:
"موزیک، چای، سیگار.
صدایِ موزیک رو زیاد کن. بیشتر، بیشتر... وقتی میگم زیاد یعنی زیاد... آها، خوبه.
چای، شیرینی میخواد.. میفهمی؟ چایِ پایِ لپتاپ، مثلِ چایِ اولِ صبح، شیرینی میخواد. بسه، زیاد نه، بسه، خوبه.
سیگار؟ خوبه، نرمه. چهارتاشو بنداز کنار. حالا بهتر شد. نه، یکی دیگه هم بردار. خوبه. آزاد شد، اینطور راحته، خوبه."

بالغم، خسته، با ال.سی.دیِ کم-کانتراست، نفسِ راحتی میکشد و دیسکانکت میشود.

والد، موس را بر مموریِ بالغ میکوبد: "این کودکِ درون کدوم گوری رفته باز؟ مگه قرار نبود امروز دو تا پست اضافه بزنه؟"

کودک مدتهاست رفته.
بالغ هم، به بهانه ی کودک، میرود.
والد خودزنی میکند.

کجایم پس؟