سنگینی میکند

پنجشنبه ی تعطیل.

صبح بیدار میشی و زنده-وار تلاش میکنی.. کارهایِ قشنگ.. نظافت خونه، نقاشی، مینویسی، میخونی،.. همه چی به خوبی پیش میره، به دست و اراده و تلاشِ تو.

بعد از ظهر که میشه،
خسته که میشی،
به خودت حق میدی بخوابی
و میخوابی
اما حق نداشتی گویا!
چون خواب میبینی
خواب، خواب، خواب
خوابِ حرومزاده ترین
خوابِ منفورترین
خوابِ لجنترین سالها، سالهایِ کودکیت، که لجنبارن..

بیدار که میشی
تویی و یک بدن خیس از عرق
رگه هایِ درد که گردن و سرت رو تو مشت فشار میدن
دستهایِ –فقط- بیست و چهار سالَت که میلرزند
لبهات که از زخمهایِ تازه خیسند
و خاطره و حسِ باقی از کابوسِت
چرا؟
چون یه روزی یه کسی که کس نبود و ناکس بود، اومد تو زندگیِ تو
وقتی تو بچه بودی، خیلی بچه، چهارسال کمتر، خیلی بچه
و اون ناکس، هر کاری خواست کرد، هر کاری
انگار نه انگار که تو هم یه روز بزرگ میشی
آدم راستکی میشی
و خیلی چیزا یادت میمونه
تمامِ اون...
خیلی خیلی چیزهایِ خیلی خیلی بد.

حالا پنجشنبه غروب هست
و بعدش جمعه و روزهایِ بعدی که همه پر از کثافتن
-تو امروز تو کثافاتِ یک کثافت غوطه خوردی-
و تو میشینی یه گوشه
سیگار دود میکنی
گریه میکنی
فکر میکنی
جیغ میزنی
آهنگ
تنها
تنها
تنها
...
تقلا میکنی تا با این دردِ ناخواسته کنار بیای
کنار نمیایی تا چند روزِ بعد که زمان، همه چی رو نرمال میکنه، تا.. (تجربه ثابت کرد که "تا" داره)
تا یه روز دیگه، یه خواب دیگه و یه شکنجه دیگه و یه... .

بیا دوستِ من،
بیا باز واسم حرفایِ قشنگ بزن
بگو که دستِ خودمه خوابهام
بگو که دستِ خودمه فراموش کردن
بگو که دستِ خودمه شاد بودن
بگو، من میشنوم، اما باور ندارم،...
نه، نگو، درد دارم، نگو!


کاش بابام نمیمرد و من سهمیه دانشگاه نداشتم و این روزها را هم.

مرتبط: 0، 1، 2، 3، 4، 5