عاطفه
درد میپیچد در تنمان، یکهو
آن خشی که صدایِ شاملو را میسازد،
و آن لرزه ی حزن که به صدایِ فروغ پناه آورده،
همان سایه ی گرم که بر چشمانِ فرهاد(مهراد)، پرده کشیده،
و همان پوششِ سرما که صادق(هدایت) به تن دارد،
...
از جنسِ همان دردیست که در سرم میپیچد، به گمانم..
پیام جدیدتر
پیام قدیمی تر
صفحهٔ اصلی