مرگ

اینکه، وقتی داشتن بابابزرگم رو تو قبر میذاشتن، جا نشد، دَرِش آوردن و طولِ قبر رو بیشتر کردن و جا شد؛
اینکه، مامان، جنازه ی بابام رو از رویِ لباسِ زیرش شناخت؛
اینکه، تویِ غسال خونه، فهمیدیم که ناله هایِ مریم به خاطرِ زخمهایِ حاصل از چند سال بستری بودنش بوده؛
اینکه، بعدِ بیست و دو سال، تازه فهمیدم کجایِ اون عکس، قلبِ بابامه که جدا، گوشه ای رویِ پارچه سفید افتاده؛
اینکه، اسمِشو رو یه تیکه آهنِ سیاه، به رنگِ سفید مینویسن؛
اینکه، رفتم شلمچه تا تیکه هایِ صورتِ بابامو پیدا کنم و گونه اش رو بسازم و ببوسم اما... از وسعتِ خاک و همهمه ی اندامها، نیافتمش؛

به فکرَم فرو میبره و تا همیشه به یادم میمونه.