همه رفتن. من موندم و لپتاپهاشون، استیشنهاشون، تلفنهاشون، کابلهایِ درهم و برهم و عکسمون، عکسِ چهارتامون که رو دیواره.
کولر رو خاموش میکنم، اجازه میدم به نسیمِ گرمِ مرداد، که گرمم کنه.
فرهاد گوش میکنم...
چای هم میخورم.
مامان زنگ میزنه و ازم میخواد که امشب قبلِ قرارِ شام، برم خونه لباس عوض کنم و خلاصه خوشگل برم پیشش.. پاپیچ که میشم میفهمم یه آقا دکتر واسم پیدا کرده! او لَلَه!! فک کن مامانمو در حالیکه یه دامادِ دکتر داشته باشه.. چه دهن پرکن.. خوش به حالش! بیتفاوت میخندم، بیشتر گریم میگیره، اما باز میخندم. خنده که نه، اما پوزخند.. به کی؟ نمیدونم!
دیشب که رسیدم خونه، خوابیدم. و تمامِ حرفهایِ چند ساعت قبلش رو تو خواب دیدم. آخه دیشب تا سه صبح پیش بچه ها بودم. کلی حرف زدیم. حرفهایِ جدی، حرفهایِ تلخ. آخر هم علی کوچیکه هممونو مجبور کرد با یه آهنگِ خز، خز برقصیم. ما هم رقصیدیم، خز.
بعد از ظهر، یکی از دوستام از "جهان بینی"م ازم پرسید.. جوابشو ندادم اما یه حرفایی زدم که خودمو به فکر برد..
دیروز، آخرِ وقتِ کاری، حسِ خوبی داشتم. راضی بودم از اینکه هیچکس باهام درگیر نیست، اینکه تمامِ صادقانه مهربان بودنم(به قولِ دوستم)، بهم کمک کرده که محبوبِ اطرافیانم باشم.
یکشنبه عروسیِ بهنیان بود.. و من.. .. خیلی یادِ قدیم کردم.. با لباسِ عروسیش، با کفشهایِ عروسیش، با لحظه ای که داماد، عروسش رو دید، با عکس انداختنها، با نقل و رقص و لبخند، با آهنگهایِ شیش و هشت، با.. یادِ قدیم کردم. یادِ روزی که خاطره شد، ماند، تلخ شد، ماند.
یکشنبه یه تستِ آیکیوی استاندارد دادم. نتیجه اش 133 از 140 بود که تو رنجِ نوابغ محسوب میشد. همکارم هنوز تو کفه.
شنبه حکمِ شغلی جدیدمو دیدم. افزایشِ حقوقِ چشمگیری بود که هنوز با بیادآوریش، خوش میشم.
اتفاقایِ خوب، اتفاقایِ بد، تا چند روز موثر میمونند و بعد تمام. به گمانم به اندازه کافی به دنیا توجه کردم، فردا میخوام کنار بذارمش. گرچه برایِ چند ساعت. میخوام برم جنازه ی آدمها رو ببینم. آدمیهایی که روزهایی چون روزهایِ من شاد و غمگین داشتند. میخوام برم سیگاری دود کنم، دقیقا وسطِ فیلم. حیفم نمیاد. میخوام خوابم نره.
تا چه شود.