همه چیز از وقتی شروع شد که صدایِ موزیک را قطع کردم.
چند ضربه به در کوبیده شد، در را باز کردم، هیچکس نبود؛ مطلقا هیچکس. در را بستم و به خود بازگشتم.
تکرار شد.
تکرار شد.
تمامِ این سناریو، تا پایان، تکرار و باز-تکرار شد. در تمامِ شبهایی که از این تکرار، خواب به چشمم نخفت.
پایان که رسید، من در میانِ در خفته بودم و دارکوبی به جا مانده در قامتِ چوبین و سختِ در، در قامتِ چوبین و سختِ در، مرده بود.
و چه بسیار "ای کاش"، فرسوده در فاصله ی موزیکِ من و موزیکِ دارکوبک!