گاهی باید همینی باشم که رویِ مانیتورت مینویسد!
با رخساری به رنگِ قالبِ بلاگم،
و صدایی موزون با نوتی که تاهوما مینویسد،
به نامِ یک بلاگر.
آلودهام نکن!
یکی
یکی باید باشد،
بیاید از میانِ هیاهویِ آدمیزادها، خزعبلاتشان، قارقارهاشان، غُرغُرهاشان،
همچو سکونِ شب،
و در سکوتِ شب،
در آغوش بگیردت،
همین،
فقط.
بیاید از میانِ هیاهویِ آدمیزادها، خزعبلاتشان، قارقارهاشان، غُرغُرهاشان،
همچو سکونِ شب،
و در سکوتِ شب،
در آغوش بگیردت،
همین،
فقط.
من، زنم
او مردِ توست؛
وقتی مادرانه از بهانههایِ کسالتش دلجویی میکنی..
و چه زنانه، گوش میسپاری به خستگیهایِ هنگامِ غروبش..
وقتی به بسترش طنازیها میکنی..
نیز آن دقایق که کودکوار، سر بر شانهاش نهاده بغضی رها میکنی و آرام آرام، در میانِ نوازشِ گیسوانت به خواب میروی.
به خواب میروی
به آرامش
به آرامشِ واژهی زن.
چه نازنین است این جنسِ ناب
ناب و دوستداشتنی.
وقتی مادرانه از بهانههایِ کسالتش دلجویی میکنی..
و چه زنانه، گوش میسپاری به خستگیهایِ هنگامِ غروبش..
وقتی به بسترش طنازیها میکنی..
نیز آن دقایق که کودکوار، سر بر شانهاش نهاده بغضی رها میکنی و آرام آرام، در میانِ نوازشِ گیسوانت به خواب میروی.
به خواب میروی
به آرامش
به آرامشِ واژهی زن.
چه نازنین است این جنسِ ناب
ناب و دوستداشتنی.
خدا ساکته، به خدا
مامان میگه، شونزدهآذر بمون خونه، تو وظیفهت رو سالها پیش، ناخواسته، انجام دادی...
بابا میگه، شونزدهآذر برو داد بزن فریادمو، نذار زیرِ این خاک تموم شم...
من اما.. هیچی نمیگم.. ساکت هم نمیمونم..
بابا میگه، شونزدهآذر برو داد بزن فریادمو، نذار زیرِ این خاک تموم شم...
من اما.. هیچی نمیگم.. ساکت هم نمیمونم..
...weh mir.. oh, weh
لینکِ دانلود تصحیح شد!
تقریباً-ترجمه:
"بازمیگردم به سرسبز، وعدهگاهِ آخرینمان..
که امروز.. آن هم، افسوس..
پنهان شده در سایهای، تاریک، تنها، ساکت، بیهیچ.
ای وایِ منِ بی تو!
ای وایِ منِ بی تو که نمیتوانم باشم..
ای وایِ منِ بی تو که اینگونه سخت، تنهایم..
ای وایِ منِ بی تو که زمانم نمیگذرد..
ای وایِ منِ بی تو که لحظههایم نابودند..
ای وایِ منِ بی تو.."
lyric:
"Ich werde in die Tannen gehen
Dahin wo ich sie zuletzt gesehen
Doch der Abend wirft ein Tuch aufs Land
Und auf die Wege hinterm Waldesrand
Und der Wald er steht so schwarz und leer
Weh mir, oh weh...
Und die Vögel singen nicht mehr
Ohne dich kann ich nicht sein
Ohne dich
Mit dir bin ich auch allein
Ohne dich
Ohne dich zähl ich die Stunden
Ohne dich
Mit dir stehen die Sekunden
Lohnen nicht
Auf den Ästen in den Gräben
ist es nun still und ohne Leben
Und das Atmen fällt mir ach so schwer
Weh mir, oh weh...
Und die Vögel singen nicht mehr
Ohne dich kann ich nicht sein
Ohne dich
Mit dir bin ich auch allein
Ohne dich
Ohne dich zähl ich die Stunden
Ohne dich
Mit dir stehen die Sekunden
Lohnen nicht
Ohne dich"
توضیح: تلفیقی از موزیکِ ترانهی 30Minutes گروه روسیِ T.A.T.U و اجرا و متنِ ترانهی Ohne dich گروهِ آلمانیِ Rammstein.
بابتِ ضعفِ ترجمه عذرخواهی میکنم! :">
مادرانه
این پست را از دست ندهید..

شیرِ مادهای، بزِ مادهای را شکار میکند و بنابر طبیعتِ شکارچیان، ابتدا به سراغِ محتویاتِ شکمِ شکار میرود که هنوز گرم و تازه است. مشکل از آنجا شروع میشود که آنچه در شکمِ آن مادرِ مرده است، جنینی مرده است!
زبانم لال میشود برایِ وصفِ این همه مادرانگی!
برایِ شرحِ نگاهِ حیرانِ مادهشیر..
برایِ بیانِ دشواریِ تلاشِ بیهودهی وی..
برایِ تفسیرِ استیصالش..
برایِ درکِ آنچه در درونش بیتابی میکند و کرنش سوگوارانهاش در کنارِ اندامِ بیجانِ مادر..
حتماً مشاهده کنید

شیرِ مادهای، بزِ مادهای را شکار میکند و بنابر طبیعتِ شکارچیان، ابتدا به سراغِ محتویاتِ شکمِ شکار میرود که هنوز گرم و تازه است. مشکل از آنجا شروع میشود که آنچه در شکمِ آن مادرِ مرده است، جنینی مرده است!
زبانم لال میشود برایِ وصفِ این همه مادرانگی!
برایِ شرحِ نگاهِ حیرانِ مادهشیر..
برایِ بیانِ دشواریِ تلاشِ بیهودهی وی..
برایِ تفسیرِ استیصالش..
برایِ درکِ آنچه در درونش بیتابی میکند و کرنش سوگوارانهاش در کنارِ اندامِ بیجانِ مادر..
حتماً مشاهده کنید
آی
سنگ، سخت است.
چه وقتی پایِ شادمانیِ دوندهی کودکی را به زمین میزند،
چه آن روز که بر خوابِ ابدیِ سینهای پردرد، سنگینی میکند.
چه وقتی پایِ شادمانیِ دوندهی کودکی را به زمین میزند،
چه آن روز که بر خوابِ ابدیِ سینهای پردرد، سنگینی میکند.
به تو محتاجم...
این ساعتِ مچی که در یازدهسالگی هدیه گرفتم، این هم مدرکِ سهمیهایِ دانشگاهم، این هم یکمیلیونودویستهزار تومان وامِ ازدواج، میماند یک مشت سلاموصلوات که آن را هم ظرفِ چند ساعتِ آتی بازمیگردانم.
حالا تو بیا پدرِ نازنینم،
حتی فقط همین یک امشب،
+
حالا تو بیا پدرِ نازنینم،
حتی فقط همین یک امشب،
امشب که اینقــــــــــــــــــدر دلتنگتم،
طاقت هم ندارم،
بیا، گرمایِ آغوشت را جاگزینِ سردی آن سنگِ نفرت انگیز،
بیا، گرمایِ آغوشت را جاگزینِ سردی آن سنگِ نفرت انگیز،
نگاهت را جاگزینِ این آخرین نشان کن...
++
بهشت یا جهنم؟
همراهِ اول اساماس زده: "هر روز یک خطا کمتر، یک صواب بیشتر"!
من چه کنم که تمامِ خطا و صوابم تویی؟
من چه کنم که تمامِ خطا و صوابم تویی؟
!به هر دستی که دست دادی دستتو بپا
کاش
هرشب نجوا کنمت.
نجوا کنم برایِ تو، که بدانی،
و برایِ خود، که ز خاطر نبرم.
پ.ن. به "شدت" توصیه میکنم.
هرشب نجوا کنمت.
نجوا کنم برایِ تو، که بدانی،
و برایِ خود، که ز خاطر نبرم.
پ.ن. به "شدت" توصیه میکنم.
زمان میطلبم
چگونه ترکت کنم،
وقتی هنوز در میانِ بازوانت نرقصیدهام؟
فاصلهها داریم تا ترک،
فاصلهها داریم تا مرگ،
فاصلهها داریم از مرگ!
وقتی هنوز در میانِ بازوانت نرقصیدهام؟
فاصلهها داریم تا ترک،
فاصلهها داریم تا مرگ،
فاصلهها داریم از مرگ!
trade off
دخترکم،
نکند فراموش کنی اولویتِ نیازهایت را و فدا کنی، خدای ناکرده، حرمتِ خود را در طلبِ آغوشی، هر چند گرم و خواستنی!
نکند فراموش کنی اولویتِ نیازهایت را و فدا کنی، خدای ناکرده، حرمتِ خود را در طلبِ آغوشی، هر چند گرم و خواستنی!
.
چشمانم داغِ داغند،
سوزان!
وای! نکند اشکم بشود بخار،
برود تا ابر،
بشود باران،
بچکد بر رویت،
بماند چون نشانی از من، بر زلالیِ تو، که نباید!
که مرا بر تو اثری نشاید!
باید بگریَمَش...
سوزان!
وای! نکند اشکم بشود بخار،
برود تا ابر،
بشود باران،
بچکد بر رویت،
بماند چون نشانی از من، بر زلالیِ تو، که نباید!
که مرا بر تو اثری نشاید!
که "قول داده بودیم" دیگر هیچ نماند!
باید بگریَمَش...
در هیاهویِ سکوتم
تق
ششششششش
جیززوززززووززز
تق
ششششششش
جیززوززززووززز
تق
جیزوزوزززز
.
.
زززجزز
ززجززززز
.
زجزجز
جوووززز
جزو
.
..
جوز
جُز
جُز
جُز
خششش خشش خش
اوهو'
اوهو' اوهو'
"جُز اون..
بیخیال
یه نخ دیگه بده"
کششششششششش
"بیا،
ولی خیلی خری"
"اوهوم"
تق
. . .
.
.
زززجزز
ززجززززز
.
زجزجز
جوووززز
جزو
.
..
جوز
جُز
جُز
جُز
خششش خشش خش
اوهو'
اوهو' اوهو'
"جُز اون..
بیخیال
یه نخ دیگه بده"
کششششششششش
"بیا،
ولی خیلی خری"
"اوهوم"
تق
. . .
دوستت دارم، I luv u، بحبک، Je t'aime، Ich liebe dich
این روزها آهنگهایِ به زبانِ فارسی، انگلیسی، فرانسوی، عربی و از امشب هم آلمانی رو توأما گوش میکنم!
این یعنی واژهها جلویِ حسهام کم میارن؟
پ.ن. افه نبود! فقط فارسی و انگلیسی بلدم بقیشو بلغور میکنم از صدقه سرِ سایتهایِ لیریکس ;)
این یعنی واژهها جلویِ حسهام کم میارن؟
پ.ن. افه نبود! فقط فارسی و انگلیسی بلدم بقیشو بلغور میکنم از صدقه سرِ سایتهایِ لیریکس ;)
فقط خوش باش
نازنینم!
برایِ آن روز که کَمَت بودم، به خاطر بسپار، در جستجویِ کسی نباش که از رذالت بری باشد، بل شریک کسی شو که رذالتهایش با پلیدیهایِ تو مشترک باشد.
خوش خواهید بود.
پ.ن. افسوس که به حکمِ مادر بودنم، چه بدیها که نادانسته برایت به ارث خواهم گذاشت!
پ.ن. Natural Born Killers
برایِ آن روز که کَمَت بودم، به خاطر بسپار، در جستجویِ کسی نباش که از رذالت بری باشد، بل شریک کسی شو که رذالتهایش با پلیدیهایِ تو مشترک باشد.
خوش خواهید بود.
پ.ن. افسوس که به حکمِ مادر بودنم، چه بدیها که نادانسته برایت به ارث خواهم گذاشت!
پ.ن. Natural Born Killers
خانواده!
مامان: ..آره دیگه دیروز رفتم بهشت زهرا پیشِ بابات، بعدم اومدم به تو سر بزنم که دیگه خونه نبودی، یه زنگ هم به پرنیان زدم..
من: باریکلا! چطور حالا انقد محبت شدین؟
مامان: آخه دیروز، روزِ "خانواده" بود.
من: پِق!خانواده مملکته داریم؟!
مامان: جان؟
من: هیچی، شرمنده، خونه نبودم..
من: باریکلا! چطور حالا انقد محبت شدین؟
مامان: آخه دیروز، روزِ "خانواده" بود.
من: پِق!
مامان: جان؟
من: هیچی، شرمنده، خونه نبودم..
خوابیدَمَت
چشمانم پرباران بود،
لبانم قفل،
زبانم حتی، سنگین از ناگفته،
دستانم سرد،
نفسم تَنگ،
خیالم اما، پر بود از "تو".
و من، متجاوزانه، با خیالت، هم.بستر شدم!
+به بهانهی کامنت این پست، و با ابرازِ ارادت به نویسندهی قدرِ آن
لبانم قفل،
زبانم حتی، سنگین از ناگفته،
دستانم سرد،
نفسم تَنگ،
خیالم اما، پر بود از "تو".
و من، متجاوزانه، با خیالت، هم.بستر شدم!
+به بهانهی کامنت این پست، و با ابرازِ ارادت به نویسندهی قدرِ آن
ریسک دارد لامسب
دخترکم!
به زودی خواهی دید که بعضی آدمها دیو.ثند و بعضی آدمها عزیز.
لیک به خاطر بسپار،
نه از بدیِ آن کینه بگیر و نه از خوبیِ این امید. شاید خطا کرده باشی، بپا!
به زودی خواهی دید که بعضی آدمها دیو.ثند و بعضی آدمها عزیز.
لیک به خاطر بسپار،
نه از بدیِ آن کینه بگیر و نه از خوبیِ این امید. شاید خطا کرده باشی، بپا!
حتی!
مظلومتر از قطره اشکی که بیصدا از میانِ مژههایم میگریزد و بر انحنایِ گونهام نقش مینگارد و در گودیِ گلوگاهم خشک میشود، ایستادهام و رها میکنم دانه دانه قطرههایِ مظلومِ اشک را که بیصدا از میانِ مژههایم میگریزند و بر انحنایِ گونهام نقش مینگارند و در گودیِ گلوگاهم خشک میشوند.
بسی رنج بردیم در این سالِ سی، که فقط رنج برده باشیم، مرســــــــــــــــــــی
شبها که ما بیداریم
آقا پلیسه برو بخواب، ما دههی شصتیها، همه، شببیداریم، همه شب، بیداریم..
آقا پلیسه برو بخواب، ما دههی شصتیها، همه، شببیداریم، همه شب، بیداریم..
گیرِ توأم
سیگاری میگیرانم
بلکه بگیرانَدَم
و برهاندم
از گیرِ
گیراییِ چشمانِ همیشه دوست داشتنیت
که درگیرم میکند.
بلکه بگیرانَدَم
و برهاندم
از گیرِ
گیراییِ چشمانِ همیشه دوست داشتنیت
که درگیرم میکند.
!!! Tu vois, je t’aime comme ça
تو، بیا
تو، ببین فریادم راتو، بخوان واژه هایم را
تو، بدان من را
من را که؛
بهانه میگیرم.
ورق که میزنی تقویم را، به روزهایی میرسی، تاریخهایی، که رنگینند، روزهایی که بهانه اند، بهانه ای درخور، برایِ تمامِ حسهایی که بی بهانه، روز، شب، وقت و بیوقت میآیند، خفتت میکنند، اسیرت میکنند.ورق میزنی، در صفحه میمانی، خیره میشوی در لذتِ یک 2، یا نرمشِ یک 0! غرق میشوی در سیاهیِ آبان، و به یاد میآوری، به یاد میآوری، باز هم، به یاد میآوری.. .
+
پس چی شد پس؟
چه اصراریه که این "تا همیشه" رو بچپونی پشتِ هر جمله ی عاشقانه؛ که بعد، منِ نوعی بتونم بیام خفتت کنم که حالا پس چی شد پس؟!
"باشه"
"آن شب که خواستم باشی، مست بودم، جدی نگیر، از سرِ مستی بود."
آن یک شب که سَهل. اصلاً تو بگو تمامِ شبهایِ با من بودنت از مستی بوده! من هم نخواهم گفت که چه هوشیار بوده ام، که چه دیده ام، که چه شنیده ام...
آن یک شب که سَهل. اصلاً تو بگو تمامِ شبهایِ با من بودنت از مستی بوده! من هم نخواهم گفت که چه هوشیار بوده ام، که چه دیده ام، که چه شنیده ام...
234754934700998866433246988980653.5
ثبت میکنم تعدادِ پُکهایی را که هر اتفاق میطلبد تا به خاطره بپیوندد.
کثافت
هر دو خوب میدونیم که چقدر از هم متنفریم. به معنایِ دقیقِ واژه ی تنفر.
وقتی دیدمش عکس العملِ من نشاندهنده ی نفرت بود و اون خیلی احمقانه سعی کرد بخنده! گرچه دستهاش رو مشت کرده بود به هم میفشرد.
این یعنی من حالم بهتره.
وقتی دیدمش عکس العملِ من نشاندهنده ی نفرت بود و اون خیلی احمقانه سعی کرد بخنده! گرچه دستهاش رو مشت کرده بود به هم میفشرد.
این یعنی من حالم بهتره.
کثافت!
بعضی آدمها "کثافت"ند. حالا بعداً میگم چرا، ولی هستند. اگه اینو بپذیری میخوام ادامه بدم که بعضی اتفاقها، "کثافت"ند. مثلِ اتفاقِ دیدنِ ناخواسته ی آدمهایِ کثافت. وقتی نه خودت بخوای نه ناخودآگاهت.
حالا کلی اتفاقایِ دیگه هم هستند که کثافتند ها؛ اما خوب به من چه؟! آخه اتفاقِ کثافتی که حالا کشوندتم تو کافه و نیکوتین تو حلقومم میچپونه، دیدنِ یه آدمِ کثافته. حالا بعداً میگم چجوری یه آدم کثافت میشه.
حالا کلی اتفاقایِ دیگه هم هستند که کثافتند ها؛ اما خوب به من چه؟! آخه اتفاقِ کثافتی که حالا کشوندتم تو کافه و نیکوتین تو حلقومم میچپونه، دیدنِ یه آدمِ کثافته. حالا بعداً میگم چجوری یه آدم کثافت میشه.
از اعترافاتِ یک بلاگر
مثلِ همیشه stand by بود،
بازش کردم،
کیبوردشو با الکل تمیز کردم،
بستمش.
حالا هِی تو بگو همون زمان اون پستِ معروفم آپ شد!
بازش کردم،
کیبوردشو با الکل تمیز کردم،
بستمش.
حالا هِی تو بگو همون زمان اون پستِ معروفم آپ شد!
میفهمم!
"من واقعا دیگه هیچ حسی بهش ندارم" رو دویست بار گفت، تو یه ربع چت، اما، بعدِ هر بار تکرارِ این جمله یه "اما" هم گذاشت!
چه ذوقی دارد!
این زن،
یک هفته است که صبحها پیش از همه بیدار میشود و برایِ هریک از این همه، صبحانه میچیند،
و هریک از این همه را بدرقه میکند.
او است که ظرفهایِ صبحانه را میشوید و میز را دستمال میکشد.
غبارِ رویِ مانیتورِ یکی و تلوزیونِ دیگری را پاک میکند و اسباب بازیِ آن یکی را از زیرِ تخت و کنجِ مبل برمیدارد.
ناهار میپذرد، ظرفهایش را هم خودش میشوید.
بعد از ظهر، برایِ هر یک، میوه میاورد و چندین بار چای، ظرفهایش را هم میشوید.
به طولِ ساعتها شام میپزد، به خستگی، کمتر از بقیه میخورد، ظرفهایش را هم میشوید، خشک میکند و میچیند.
باز چای میآورد و ظرفهایش را میشوید.
در تمامِ این مدت، به آن همه حرف تلخ و شیرینِ آن همه، بیصدا، گوش میسپارد...
این زن،
جمعه ظهرها، تمامِ نبوغش را به کار میگیرد، و سلیقه و تمامِ زنانگیش را،
میشود همین میزی که حالا تو را فرا میخواند!
دستانش را ببوس. روزی، نه چندان دور، خواهد رفت.
یک هفته است که صبحها پیش از همه بیدار میشود و برایِ هریک از این همه، صبحانه میچیند،
و هریک از این همه را بدرقه میکند.
او است که ظرفهایِ صبحانه را میشوید و میز را دستمال میکشد.
غبارِ رویِ مانیتورِ یکی و تلوزیونِ دیگری را پاک میکند و اسباب بازیِ آن یکی را از زیرِ تخت و کنجِ مبل برمیدارد.
ناهار میپذرد، ظرفهایش را هم خودش میشوید.
بعد از ظهر، برایِ هر یک، میوه میاورد و چندین بار چای، ظرفهایش را هم میشوید.
به طولِ ساعتها شام میپزد، به خستگی، کمتر از بقیه میخورد، ظرفهایش را هم میشوید، خشک میکند و میچیند.
باز چای میآورد و ظرفهایش را میشوید.
در تمامِ این مدت، به آن همه حرف تلخ و شیرینِ آن همه، بیصدا، گوش میسپارد...
این زن،
جمعه ظهرها، تمامِ نبوغش را به کار میگیرد، و سلیقه و تمامِ زنانگیش را،
میشود همین میزی که حالا تو را فرا میخواند!
دستانش را ببوس. روزی، نه چندان دور، خواهد رفت.
!
- مجردی یا متاهل؟
+ (به تو چه؟) مجرد.
- پس معاینه نداری..
+ (الاغ!) چرا.
- ؟
+ معاینه میشم.
- ؟
+ (زهرِ مار) مطلقه م.
- اوا؟! جدی؟ مگه چند سالته؟ چی شد؟ چیششش دختر به این خوشگلی! حالا اون الان چی کار میکنه؟ زن داره؟ اصن خودتو ناراحت نکنیا، این مردا ارزشِ هیچی ندارن. به خدا منم صد دفه تا حالا خواستم ولی خوب بچهه اذیت میشه. حالا الان چی خواستگار داری؟ خودتو ناراحت نکنیا، خوشگلی، جوونی، .. . حالا ببین، یه دعا هست بهت میگم، ینی اصن معجزه میکنه، یه دفه میبینی یکی میاد سرِ رات که خودتم نمیفهمی....
+ (به تو چه؟) مجرد.
- پس معاینه نداری..
+ (الاغ!) چرا.
- ؟
+ معاینه میشم.
- ؟
+ (زهرِ مار) مطلقه م.
- اوا؟! جدی؟ مگه چند سالته؟ چی شد؟ چیششش دختر به این خوشگلی! حالا اون الان چی کار میکنه؟ زن داره؟ اصن خودتو ناراحت نکنیا، این مردا ارزشِ هیچی ندارن. به خدا منم صد دفه تا حالا خواستم ولی خوب بچهه اذیت میشه. حالا الان چی خواستگار داری؟ خودتو ناراحت نکنیا، خوشگلی، جوونی، .. . حالا ببین، یه دعا هست بهت میگم، ینی اصن معجزه میکنه، یه دفه میبینی یکی میاد سرِ رات که خودتم نمیفهمی....
عجب آشفته بازاریست، این من!
وقتی دلم بی اختیارم میگیره و
چشمام بیخیالِ حالم نمیبارند و
دستهام جدایِ از من مینویسند و
فکرم بی اجازه م به غریبه ها سر میزنه؛
شاید قیامتی هم هست که این تیکه پاره ها بخوان جوابگو باشن!
چشمام بیخیالِ حالم نمیبارند و
دستهام جدایِ از من مینویسند و
فکرم بی اجازه م به غریبه ها سر میزنه؛
شاید قیامتی هم هست که این تیکه پاره ها بخوان جوابگو باشن!
آآآه
دخترکم!
زندگی کوتاه است، لیک آنقدر بلند که تو هم شیدا خواهی شد روزی نه چندان دور، و دوست خواهی داشت آنقدر که ناگفته واژه هایش را از زلالیِ چشمهایش بخوانی، شُر شُر، زُل زُل، رُک رُک.
...فقط، خدا نیاورد، خدا نیاورد آن روز را که از همان چشمانِ همیشه صادقش بخوانی دلش جایی دگر است. خدا نیاوردت.
آره تو راس میگی
مشکل اینجاست که آدمایِ احمق همه رو -به اندازه ی خودشون یا حتی بیشتر- احمق فرض میکنند.
مرغِ همسایه، دی.وث بود، ما نفهمیدیم!
یک روز " خدا " میفرستی برایمان و دینش و پیامبرش را،
روزِ دیگر "خمپاره"!
این هم از امروز!
پ.ن. تو بخوان چُماق.
چشمانم را باز نخواهم کرد.
"ما، دو درازکشندگان بودیم در آن لحظه..."
و در این لحظه،
و در این لحظه،
"ما دو دراز-سیگار-کشندگانیم"،
یکی این سرِ دنیا،
یکی آن سر!
یکی این سرِ دنیا،
یکی آن سر!
این هم از شعرِ بینظیرِ ما.
بیا بریم دادا
چه میخواهیم مگر؟
دو لقمه نان که شکممان غرغر نکند.
یک دماغ(!) هوا.
یکی که همینجوری ییهو بیاید ماچِمان کند.
چارتا مثلِ خودمان که گاهاً بیایند بنشینند، یا بایستند، آره و نه ای بگویند و کله ای تکان بدهند.
و زمینی زیرِ آسمانی، که خوابمان را ندزدد.
حالا چرا آیسپک میخوریم و سیگار دود میکنیم و ترک میشویم و ترک میکنیم و سفسطه(تو بخوان زر زر) میکنیم و آخرِ سر هم ناخوشیم؛ عجبا!
نه واقعا: عجبا!
reengineering
پیشنهاد میدهم برگردیم کمی عقبتر. قبلتر. نمیدانم دقیقا کی، اما همانجا که ساده بودیم، همه کنارِ هم. همانجا که با طلوع آفتاب بیدار میشدیم و با غروبش به خواب میرفتیم. و در این بین، هرچه میکردیم از غریزه بود، از نیازِ طبیعیمان بود، مثلِ ساقه ی درخت، مثلِ گاو، مثلِ آب. همان روزها که "دوستت دارم"، "دوستت دارم" معنی میداد و "گرسنه ام"، گرسنه ام".
بعد اگر یک وقت یک کرواتیِ کلاه انگلیسی آمد و حرفهایِ گنده و خوشتراش گفت، تندی برگردیم خانه، درِ خانه را ببندیم، چفتش را هم بیندازیم، بنشینیم دورِ هم ، صادقانه از خودمان بپرسیم چه میخواهیم و به خاطر بسپاریم چه میخواهیم.
بعد اگر یک وقت یک کرواتیِ کلاه انگلیسی آمد و حرفهایِ گنده و خوشتراش گفت، تندی برگردیم خانه، درِ خانه را ببندیم، چفتش را هم بیندازیم، بنشینیم دورِ هم ، صادقانه از خودمان بپرسیم چه میخواهیم و به خاطر بسپاریم چه میخواهیم.
اشتراک در:
نظرات (Atom)
