.

دیگر، هیچ، نقطه ی گنگی باقی نمانده:
تا وقتی تصمیم نگرفته ام که بمیرم، زنده ام.
آنقدر کار میکنم تا شکمم گرسنه نماند.
درگیرِ هیچ دیگری نخواهم شد.
در لحظه تصمیم میگیرم، عمل میکنم، ترک میکنم، خراب میکنم،... . چه ساده!

پ.ن. مطابق شده ام با ماری که آنی در خود میپیچد و تاب تاب میخورد، شایسته و ناشایست و در خود فرو میرود و تا "معلوم نیست کی"، به "سکون" و "سکوت"ش عشق میورزد.
پ.ن. خواستی بخوان، نخواستی نخوان.