از هجده تیرِ هشتاد و هشت

وقتی رسیدم پشتِ چراغ قرمزِ کارگر-بلوار، هنوز نمیدونستم واسه گیجیِ سرم و سوزش حلقم، تمومش کنم و از همینجا برم خونه یا واسه این خاک و خون، ادامه بدم!
از پنجره به خیابان نگاه کردم و سعی کردم بر "ماندن" و "رفتن" تصمیم بگیرم که اون "مرد" رو دیدم؛ در حالیکه به پرایدِ سفید و کثیفش مشت میکوبید، خودش رو رو زمین کشید و کنارِ جوب رفت. تنها بود. بوی تندِ سرکه از شالم، به سمتَش کشیدَم. کمی بعد میدویدم.
جلوش زانو زدم و دو نخ سیگار رو به سختی روشن کردم: گویا خیلی طول کشید. پنجاه ساله به نظر میومد با ته ریش. چشمهاش سرخ شده بود و صورتش خیس؛ از اشک بود؟ اشک یا "اشک"؟ نمیدانم. دستمو به زمین زد و به سختی ناله کرد. نزدیکتر شدم: "شیمیاییم..." فرو ریختم.
دو نفر پلیس نیروی انتظامی نزدیک شدن: "آتیش بگیر جلوش". به اخم نگاهی انداختم: "شیمیاییه احمق!" به گمانم "شرم" بود، اونچه که به عقب کشیدشون.
شالمو از سر باز کردم و به زحمت روی صورتش نگه داشتم: "عمیق نفس بکش؛ سِرکَست... عمیق... خوبه... عمیق..."
حالا دیگه چند نفری جمع شده بودن. "کی آّب داره؟ آب؟" بطریِ آب رو رو سرش خالی کردم. نفس میکشید: "خوبه... عالیه... خوب شدی... گذشت... آروم باش... خوبه... عالیه... ."
"آمبولانس خبر کنید تا من ماشینشو پارک کنم." جلویِ فرمون پره از سکه و اسکناسِ خرد. موبایلش رو برمیدارم تا شماره خودمو بگیرم وقتی قفلشو باز میکنم عکسِ آشنایی میبینم: باکری.
وقتی همه چی رو تحویل میدم، یه بطری آب معدنی میخرم با یه ظرف سرکه؛ باقی پول رو تو کیفم میذارم در حالیکه بازوبندِ سبزم از میانِ کارتها جلوه میکنه و عکس بابا که لبخند میزنه.
به سمت شلوغیهایِ کوی حرکت میکنم و با خودم فکر میکنم:
اگه بابا، کمی شانس آورده بود الان جایِ این آقاهه بود!
این پول خردها، همون حقوق و مزایایِ جانبازیست که مردم ازًش دم میزنند؟!
این مرد، اینجا چه میکرد؟
کاش هرگز تمام نشویم!