فالوده با آبلیمو و شربت آلبالو

به قصدِ خریدِ آبمیوه، واسه مهمونایِ امشب، بهنیان(بهنام+پرنیان) واردِ مغازه میشم. فالوده داره. هوس میکنم. میخوام بخرم یادم میاد که ملتِ اینجا زیادی ارازِلند، نمیشه نشست، فالوده خورد. زهرِ مار میشه. اما هوس کردم: "آقا ظرفی دارید بتونم فالوده رو توش ببرم؟" –"آره."
فکر میکنم که اگه تو بودی الان همینجا مینشستیم و ... خوش هم میگذشت! به همین سادگی.
منتظرم. در و دیوارو نگاه میکنم. رویِ تابلویی نوشته: "فالوده 500تومن". به ظرفِ فالوده نگاه میکنم: "100تومن هم نمیارزه! خوب مگه ویار داری؟ نخور! حالا دیگه رومم نمیشه ردش کنم، بیخیال."
فکر میکنم خوردن نداشت! که چی حالا؟ برم بشینم تو خونه، تک و تنها، واسه خودم دلخجسته فالوده شیرازی بخورم؟ مطمئنم تلخیِ بغضم شیرینیشو به گُه خواهد کشید! ولی دیگه چاره ای نیست، آماده اش کرده.
پول رو که میدم یه قاشق پلاستیکی از اینایی که لب و دهنو پاره میکنه میده دستم. فکر میکنم رَدِش کنم، میرم خونه قاشق هست دیگه؛ اینم که سرویس میکنه. اما حالِ حرف زدن ندارم. میگیرَمش و میام بیرون.
تو راه، از اینورِ خیابون به اونور فکر میکنم که چه خوب شد قاشُقَرو گرفتم! فالوده ی کثیف، که بویِ کودکی رو میده باید با همون قاشق پلاستیکیه خورده بشه که وقتی بچه بودم فک میکردم شیشه ایه.
تو هم فالوده میخوردی؟ راستی، هیچوقت ازت نپرسیدم فالوده میخوردی یا نه! حالام که دیگه وقت تمومه.
سرِ کوچه که میرسم بیتا رو میبینم. داره با دو تا جغله/جقله دیگه، کوچیکتر از خودش، ول میچرخه. میبینَدَم. دست تکون میده. نزدیکتر که میشم، نزدیکم میشه: "سلام خاله." – "سلام فسقلی، چطوری؟" – "خوبم. خالههه این مالِ خودته؟"(و به ظرفِ فالوده اشاره میکنه!) زیاد فکر نمیخواد: "نه گلم، مالِ تو. فقط به دوستاتم بدیا، حتما." انگار نمیتونم دل بکنم: "بشین یه گوشه نریزه زمین." مدتهاست دور شده.
از پله ها که بالا میرم، میخندم. با صدایِ بلند میخندم. میخندم به اینکه نباید فالوده میخوردم، میخندم به اینکه بی تو نباید فالوده بخورم، میخندم به اینکه دیگه هرگز فالوده نخواهم خورد،... ها ها ها ها ها ...