چند روز پیش با یکی از دوستانم درباره خودکشی صحبت میکردیم. در کل بیش از سه ساعت شد به گمانم. از همون روز میخواستم یه چیزایی بنویسم اما باز نیاز به فکر داشتم. حالا میخوام بنویسم. نمیخوام شخصیش کنم، این جنرال بخونید.
وقتی بهش فکر میکنی، قصدشو میکنی، یا حتی وقتی اقدام میکنی، چه منصرف بشی و چه نه، یه حسِ دلتنگیِ غریبی بهت دست میده. دلتنگی واسه چیزایی که هیچوقت تصورشم نمیکردی ارزشی داشته باشن مثلِ بازی با یه مورچه!
وقتی میخوای شروع کنی به خودت میگی حالا چه عجله ایه؟ میتونم یک ساعت فکر کنم، یک ساعت ول بچرخم، خوش بگذرونم، فیلم ببینم، کتک کاری کنم، س.ک.س کنم، برقصم، موزیک گوش کنم و ... . حالا چه عجله ایه؟ حیفه فلان لباسمو نپوشم، حیفه فلان مقدار پولی که واسم مونده رو به خوشی خرج نکنم، حیفه... . و فاجعه اونجایی رخ میده که به چنین تحریکاتی جواب مثبت میدی و وقتی یک ساعتت گذشت دیگه یاریِ برگشت نداری! دیگه انقدرها هم انگیزشو نداری.
شاید دیوونگی باشه اما خیلی وقتا دقیقا به واسطه ی همین تجربه، سعی کردم خودمو مجبور کنم که در آن(لحظه) تصمیم بگیرم و دیگه دس دس نکنم که نکنه انگیزه و قدرتم رو از دست بدم. دلیلِ این کار از اون چیزاس که هیچ قابل بیان نیست. و اینکه چه مکالماتی بینِ من و من شده، تا امروز که حالا اینجا دارم مینویسم.
ادامه دارد.