1
با یه "بهبود-یافته" (معتاد بوده، ترک کرده) صحبت میکردم، تعریف میکرد:
"وقتی تریاک میکشیدم میگفتم معتاد نیستم، آخه تریاک که اعتیاد نداره...
وقتی حشیش بود، میگفتم معتاد نیستم، آخه من که تزریق نمیکنم...
وقتی تزریق میکردم میگفتم معتاد نیستم، اونیکه تو جوبِ معتادِ....
وقتی تو جوب افتادم... ترک کردم!"
2
به پارتنرم خیانت کرده بودم، شب و روزم به هم ریخته بود، همه چی داشت دیوونم میکرد، وقتی با دوستم حرف زدم... نهیَم کرد، توبیخم کرد و ازم کناره گرفت. یادم میاد وقتی لب میگزید!
3
امروز، دو سال بعد از (2)، دوستم از وسوسه ی خیانتش حرف میزنه؛ گویی از چشمهام میخونه، سریع اضافه میکنه: "البته من که این کار رو نمیکنم!"
خوب میدونم که حتی حالا هم وقتِ "گفتن" نیست، آخه هنوز "تو جوب نیفتاده"! "سکوت" میکنم، میدونم که به زودی وقتِ "گفتن"م میرسه.
4
کتاب "جنایت و مکافات" اثر "داستا یوفسکی" رو بخونید. انقدر بخونید تا این پست رو بفهمید!
5
چقدر احتمال میدید قبیحترین عمل، از نظرِ خودتونو، انجام بدید؟
6
[جایِ فکر]