های های! من مرده ام

سکون، بر شهر حکم فرماست. سکونِ نظام، سکونِ اعتراضاتی که روزی، نه چندان دور، فریاد بودند، سکونِ احساسهامان و سکونِ گرد و غباری که چند ساعتیست احاطه مان کرده.
آیا ما همان جنازه هایی نیستیم که شسته-نشسته در حفره ای، زیرِ هجومِ همیشه ی موریانه ها و سکونِ سنگینِ خاک و سکونِ سنگینِ تکه سنگِ زینتی، خانه کرده اند؛ تا .. شاید همیشه؟ شاید باشیم.
باشیم یا نباشیم، مرده ایم. من زیرِ سکونِ ناخواسته ها و اجبارها، سکوت کرده ام! من مدتیست مرده ام!!
تو زنده ماندی؟