سنگِ صبور هم تمام شد

"صادق چوبک" در آخرین جملاتِ داستانِ "سنگ صبورِ" خود، ایده آل عمل کرد:
1. آخرین پاراگراف از زبانِ گوهر(زنِ صیغه ای که از این راه امرار معاش میکرد و جز یک بار هرگز به "حرام"ی با کسی ه.م.ب.س.ت.ر نشد!) است.
2. رویِ سخن در آخرین پاراگراف با "خدا"ست.
3. پاراگرافِ آخر: "از خودش و جونوراش فرار کردیم و عطاش رو به لقاش بخشیدیم. یه بویی میداد که آدم عقّش مینشس. آدمم داره از عقب میاد. حالا یه سوراخی میجویم که توش قایم شیم. خودش هم دنبالمونه. ولمون نمیکنه. انقده بمون گشنگی داد که نزّیک بود بمیریم. تازه وختیم یه میوه بوگندو از باغش چیدیم این الم شنگه رو سرمون در آورد و بیرونمون کرد."