قدیما با حامد مینشستیم لبِ پنجره، صبونه میخوردیم و جمعه ایرانی گوش میدادیم. بعد حامد که سیر شده بود، شروع میکرد به نمک پراکنی که: "عاطی بیا ببین این خانوم چادریه داره اینوری میره یعنی میره نماز جمعه یا مثلا اون پسررو ببین خوش-تیپه اما داره میره پایین، یاد بگیر. اونها چی؟ نه اونها اومدن دیدن اینور نماز جمعه-ست در رفتن..."
خلاصه سیستمی بودها! حالا دارم فکرِ فردا رو میکنم. از فکرش هم خندم میگیره. من میشینم صبونه میخورم و جمعه ایرانی گوش میکنم و هِر هِر میخندم به تیپ و قیافه هایی که دارن میرن سمتِ نماز!! وای که چه خنده ای میشه!
پ.ن. آخه خونه من طبقه چهارم(مشرف) یه آپارتمان روبرویِ پارک لاله هست.
پ.ن. پذیرایِ نمازگزارانِ گرامی خواهیم بود :دی
پ.ن. اصلا اینجوری نیگام نکن که راا نداره! عمرا برم.
پ.ن. حالا دیدی یه وختم رفتما! حالا حتما باید چادر سر کنیم؟
پ.ن. خندم میاد.