:((

امشب...
یهو، کاملا یهو، وقتی داشتم به یه خاطره ی خوب فکر میکردم، (باز هم) یهو، دلم لرزید.
دقیقا لرزید، اونقدر که نگاهم هم و شر شرِ اشکی که نمیدونم از کجا پیداش شد.
چرا که دیگه هرگز اون خاطره ی خوب تکرار نمیشه.

امشب، یهو، دلتنگِ ممنوعی شدم، که حاضر بودم، برایِ یک ساعتش باقیِ زندگیمو بدم. خواننده ها، باور کنید این کار رو میکردم.

امشب یهو چنان دلتنگ شدم که صفحه ی کتابِ زیرِ دستمو پر کردم از: "همین حالا، همین حالا، همین حالا"

نشد.
هیچ "خوبی" نشد و به تجربه، نخواهد شد.