تمامِ مدتی که تو دستشویی نشسته بودم داشتم به این فکر میکردم که امروز چندمِ ماهه!
روبرویِ آینه که ایستادم، فکرِ جدیدی اومد: چقددددددر بزرگ شدم! با وجودِ موهایِ کوتاه و صورتِ بی آرایش، اما خوب معلومه که سنی ازم گذشته و کلم پره از فکرهایی که از چشمهام بیرون میریزن.
دخترک سفید-طلاییِ توپولی بودم که وقتی مامانم مینشست یه گوشه کیفشو خالی میکرد رو زمین، میدویدم طرفش و لایِ دست و پاش و تکه کاغذها و کارتهاش وول میخوردم.
یادمه مامان همش میگفت: "اینارو پخش و پلا نکنیا، همش مهمه." واسه اینکه مچشو بگیرم یه تیکه کاغذِ درب و داغون پیدا میکردم: "اینم میخوای؟" نگاهم نکرده میگفت: "آره بذارش سرِ جاش." –" مامان، آخه نگاش کن. اینم میخوای؟" نگاهی می انداخت: "آره عزیزم .. این.. ببینم.. آره ... اوه اوه خیلی هم مهمه... ."
یادمه مامان خیلی کند حساب-کتاب میکرد. من به نظرم خنگ میومد! آخه کاری نداشت که! تاریخِ امروز رو از سی یا سی و یک کم میکنی و میفمی چقدر مونده این ماه تموم شه. خیلی وقتها به من میگفت حساب کنم، منم کلی کیف میکردم؛ اما آخرش باز به حسابِ خودش پیش میرفت. سه ساعت لفتش میداد، ده بار تکرار میکرد، آخرم گوشه کنارِ دفترچه ها و کاغذها یه چیزایی مینوشت که هیچوقت نمیفهمیدم.
اون روزا من فکر میکردم مامان داره کیفشو مرتب میکنه. اما امروزها، اگر چه متاسفانه هنوز مامان نشدم، اما مثه مامان، همش دارم کیفِ پر از دفترچه قسط و فرمِ وام و .. مرتب میکنم! چه زود، پیر شدم!!