وبلاگِ یکی از دوستانم رو میخوندم، نمیدونم کجایِ پست بودم که صورتم از خاطره و خشم، خیس و بر افروخته شد!
"آفتابِ داغِ حیاطی که وقتی بابا زنده بود پر بود از بنفشه، مو، رز،... و پس از آن، دیگر هرگز!
دوچرخه ی قرمز و گداخته ی خواهرِ بزرگتر که به کارش نمیآمد و سهمِ من بود از خواهرِ کوچک بودن ...
و دور زدنهایِ پیاپی، حولِ حیاط، تا زمانی که لکه هایِ سیاه جلویِ چشم، و سرگیجه، مانع شوند ...
سنگینیِ خوابِ نفرت انگیزِ بعد از ظهرشان که تلوزیون را از من ربوده بود!
پنجره هایِ باریک و مخوف مشرف به زیرزمینِ همیشه خاموش، که سایه ی تهدیدِ مرگ و جنایت و تجاوز و سیاهی را تا همیشه برایم نگاه میداشتند...
و تمامِ توهماتِ زاییده ی آن روزها و توام با آن خاطرات، که اعتقادات و باورهایِ این روزها و امروزها و منِ امروز را ساختند."
به پایانِ پستش میرسم و نامِ نویسنده را بازمیخوانم. نامی که پس از گذارِ آن همه سال، حرفها، پستها و بلاگهایی دارد شبیه به گفته ها و ناگفته هایم، حاصل از کودکیهایِ شبیه بهم. کودکیهایِ نفرت انگیز...