چگونه بگویم، عزیزم، بسیجی بود؟





این دست نوشته، کارِ من نیست، حرفِ من هست.



"متاسفانه وقایع اخیر کامِ هر انسان آزاده ای را تلخ کرده و گلوی هر آزادمردی را میفشارد.
متاسفانه دیروز تنی چند از بسیجیان به سوی مردم بی دفاع آتش گشودند و گرد سیاهی را به روی اجتماع پاشیدند.
بسیج "مدرسه عشق" بود و بسیجی بودن افتخار، ولی امروز آن عاشق دستانش به خون برادرش آغشته!
چطور به نسل آینده بگویم، بسیجی که دیروز حافظ خاک و ناموس و وطن عزیزمان بود، امروز به روی ملت بی دفاع آتش میگشاید؟
بسیجی امروز، چطور فردا به صورت شهیدانی که جان خود را دادند تا دشمن نتواند ب روی ناموسشان دست بلند کند نگاه خواهند کرد؟ چطور خود را همرزم شهید جهان آرا و باکری ها خواهد خواند؟! و چطور به صورت راست قامتان تاریخ نگاه خواهد کرد؟!
اگر چماق دشمن دست بگیری و بر سر خواهران ومادرانت فرو آوری تو و دشمن را چه فرقیست؟
برادرم تو قبل از اینکه بسیجی باشی، ایرانی بودی، برادرم بودی، فرزند ایران بودی، چه بر توگذشته؟ چطور بر برادر خود اسلحه میکشی؟ چطور بازوی خود را برای شکستن قامت راست خواهران و برادرانت بالا میبری؟
فردا چطور به برادر شهیدم بگویم که جانشینان سلفش با چماق دخترانش را نوازش میکنند؟ چطور به زبان بیاورم که برادر شهیدم، بسیجی بود؟"