حامد میگه: "آدم تا کسیو از دست نده نمیفهمه که چقدر دوستش داره!" و بغضِ عمیقی ساکتش میکنه. سرشو به سینه میگیرم و انقدر گریه میکنم تا بشکنه این دلتنگی رو و بباره.
حامد میگه باهاش قهر کرده چون وقتی پیشش میره نگاهش نمیکنه. اما من میدونم که قهر نیست. آره حامد جان، قهر نیست، اگر نگاهت نمیکنه واسه اینه که نمیخواد اشک رو تو چشمات ببینه، نمیخواد شکستنتو ببینه، نمیخواد ضعفِ چشمهاشو ببینی. باور کن. چون من دیدم، و شکستم.
بعد از مدتها میبینمش، کمی متفاوت، نه، خیلی متفاوت. حالا دیگه اون پسرِ بیست و دو ساله ی خوش خنده ی پر سر و صدایِ خستگی ناپذیر نیست؛ حالا یه ... نمیدونم. کاش هنوز مثل قبل بود، اگرچه دور و نه نزدیک و اینگونه بیجان!
چی میشه که یهو تو چشمام زل میزنه؟ نمیدونم. به زور بغضمو فرو میبرم: میشناسیم؟ با حرکتِ سر میگه آره. دستشو میگیرم: اسمم چیه؟ چشمهاشو میبنده و دستمو فشار میده. میشکنم.
خدایا،
حمیدمان را برگردان...
تا کودکان رو شاد کند، مثلِ همیشه؛
تا پاهامان را لگد کند، مثلِ همیشه؛
تا پایه ی همه ی خوشگذرانیها باشد، مثلِ همیشه؛
تا احمقانه قهقهه بزند، مثلِ همیشه؛
تا سوالهای اعصاب خورد کن بپرسد، مثلِ همیشه؛
تا ...
باشد.
پ.ن. دعایش کنید.