خواب به چشمهام نمیاد... مرور میکنم:
نامه ای که پاییز84 نوشتم؛ تاااااا نامه ای که خرداد86، باز برایِ تو، نوشتم. و بسیاااااااار در شگفتم! تمامِ این همه، در این اندک روز؟ باور نمیکنم.
نامه ی اردیبهشت86 که برای روزِ تولدم نوشتی و یادآوریِ آنروز... نفرت انگیزترین، دقیقا نفرت انگیزترین خاطره ام است. نفرت انگیزترین، در این 24 سال و شاید برایِ همیشه... از خودم بیزارم میکند و به عمیقترین لجنزارِ درون، فرو میبردم. باور نمیکنی؟ نیکنی، میدانم. راستی، با نفرت انگیزترین خاطره ها چه میتوان کرد؟ میتوان کرد؟
در این میان نامه ای دارم برایِ اردیبهشت87، مملو از بیزاریهایم و عقده هایم، برایِ دیگری، بهانه ی بدیهایم، بود اما تو هم خواندی و خوب به یاد دارم که دوستم میداشتی، هنوز. من عقده هایم را برایت خواندم، و این، تنها، تو بودی که برایش خواندم و تنها، تو بودی که در برم گرفتی و تا کنون نیز حتی دیگر هیچکس!
از 84 تا 86، و این 87 ِ لعنتی و حالا این 88 ِ لال است و من ...
چه سست است این زندگی، باز از این حیرتم، خواهم گفت، به زودی، شاید نیم شبی دیگر، پیش از طلوعِ، ای کاش، آفتابی!