تیکه تیکه عضلاتِ صورتم، مثه این رقص نورهایِ جلف و رو اعصابِ ویترینِ مغازه ها، با نظم و بی نظم، میگیره و اگه خدا بخواد، که اصولا نمیخواد، ول میکنه. شاید هیچوقت چنین سردردِ شدیدی رو واسه دو روزِ متوالی نداشتم! اینم خودش رکوردیه و به همین واسطه، جالب.
بچه ها همه رفتن و منم تنها با این آقاهه که تازه اومده و واسه اینکه مثه قبلیه اخراج نشه همینجور چای بسته به شیکمم! منم کم نمیذارم، هی میخورم(مینوشم!!). تو پرانتز اینکه الان یادِ خدمه قبلیه افتادم که با چه فضاحتی اخراجش کردن اما ماشاللا وقتِ خدافظی میگفت: من دیگه نمیتونم با اینا همکاری کنم، دارم میرم!!
فلفل باز هم مریض شده، باید مثه بچگیاش، خودم بهش غذا بدم!! شاید واسه همینه حال ندارم پاشم برم خونه. عجب بیصفتیما!! نه وجدانی واسه این نیست؛ مثلا همین الان حالِ دستشویی رفتنم ندارم اگرچه خیلی فوریه(با در نظر گرفتنِ چایی لیوانیا!)
دبروز مرضی میگفت از کار و زندگی افتادیم این چند روزه. حالا کار و زندگیمون هم در جایِ خود جالب بود: مرضی: به عروسیش و این جنگولک بازیاش فک نکرده! لیلی: با هیچ خواستگاریش ملاقات نکرده! فِرِش: لوازم آرایش جدید نخریده! عاطفه: با هیچ پسری به هم نزده!
نه فایده نداره، هرچی هم که بنویسم این سر دردِ بیخِ گوشمو گرفته، مثه سگ(تا میتونی با تشدید بخونش)
ای بابا! چرا انتخابات اینجوری شد؟! گندش بزنن، بدتر از سردردِ ما.