امروز یکی از دوستام، با دو سال سابقه دوستی، بهم گفت:
"...يه روز تحسينت می کنم،
یه روز برام عجیبی،
یه روز نمیبینمت،
یه روز اذيتم میکنی،
یه روز درهای رحمت باز میشه...،
یه روز حالم بد میشه،
یه روز می خندم از دستت،
یه روز کف می کنم از اون کار گُندهه که کردی،
یه روز ميگن عاطفه فلان! من پیش خودم اوونجوري فکر نمی کنم،
...بازم بگم؟..."
- بگو!
ولی دیگه نگفت، هیچی نگفت. حالا انگار غوطه ور شدم در خودم، و هی دَق و دَق میخورم به در و دیوارِ وجودم و سرم گیج میره از ناشناخته هایِ درونم و .. نمیدونم، یه جور گیجیه! باید آب بخورم، آبِ یخ.