در کش و واکشِ مرگ و زندگی

هنوز چند ساعتی نیست که از ICU مرخص شده، باز مرگ چنگش میزنه؛ امانش نمیده. وحشت میکنیم. به هرچه داریم، که هیچ نداریم، دست میندازیم. توانی نداریم! مدتِ درازی میگذره، نیم ساعت شاید، به گمانم خیلیییییییییییی بیشتر؛ چشمهاش رو باز میکنه. آروم شده، میشینه. هراسمون رو میبینه و من نمیدونم که این قدرشناسی از چیست، اما نوازشمون میکنه. فرار میکنم.
از این ضعفِ مخوف که در همجنسِ خود میبینم، فرار میکنم. و از این سستیِ بودن و نبودن. از حقارتِ غرورِ انباشته در آینه ها. از ناتوانیهایم فرار میکنم. میترسم و میگریزم و میدانم که مفری ندارم.
حلقه ی اشک که رهایم میکند، خودم را میبینم، طبقه ی آخرِ ساختمانی دوست نداشتنی، روبروی پنجره ای گشوده به دورترین فاصله. اندک قوایم از درونم فر میریزد، مینشینم: یادگاری، یادگاری، یادگاری، یادگاری.... تمامِ دیواره ی پنجره پر شده از یادگاریهایِ انسانهایِ نیم-جانی که آخرین تلاشها را برای ثبتِ خود به کار گرفته اند.
یادگاریهایی؛
برخلافِ یادگاریهایِ داخلِ کابینهایِ نمک آبرود: اینجا خطِ یادگاریها، خوش است.
بر خلافِ یادگاریهایِ دیوارهایِ خانه هایِ کهنه ی یزد: اینجا به هر یادگاری، حداکثر یک نام نسبت داده شده.
و بر خلافِ یادگاریهایِ آثارِ باستانیِ شیراز: اینجا همه از مرگ گفته اند.

وحشت میکنم از این همه نمیدانمهامان. چشمانم را میبندم اما... افسوس که باز میبینم!