ایران

پیامِ تبریکِ رهبرِ ایرانم رو میشنوم و یخ میکنم؛ بیحس میشم.
فیس بوک رو میبینم که تا دیروز، پر بود از شادی و هیجانِ "جوان"هایِ هم میهنم و حالا سیاه شده، کاملا سیاه. دلم فشرده میشه.
باز پیامِ رهبرِ کشورم رو میخونم: تبریک؟ واقعا تبریک به ما؟ به ما که با چشمهایِ اشک آلود، رنگهایِ پریده، دکمه ی F5 رو رویِ سایتهایِ خبری میزنیم و دم بر نمی آریم؟
طاقت نمیارم؛ به خیابانی میام که کمی پیش صدایِ "الله اکبر" مردمِ "مسلمان"ش رو میشنیدم. خیابانِ ولیعصر(پهلوی؟) از توانیر تااا تخت طاووس: دستِ کم دوازده لاشه سوخته موتورسیکلت، شیشه تمامِ بانکها خورد شده، خیابان خالی از اتومبیل، مملو از آدم، و پر از گاردِ ویژه است! با خودم میگم اینا واسه چیه؟ واسه اینکه "رأی" دادیم، بالغ بر 80%مون رأی داد؟ واسه اینکه به منتخبهایِ همین نظام رأی دادیم؟ گله گله آتش و خاکستر، اینها از "جشن"یست که به دستورِ رهبرِ کشورمان برگزار کردیم یا خشمِ هم میهنانِ گرسنه و خسته ام؟
اجازه ی ورود به خیابانِ تخت طاووس رو نداریم. نگاهی به خیابون میندازم، رهبرِ کشورم، "جشن"ی که گفتی اینجاست؟ پس چرا ما را راه نمیدهند؟ صدایی از پشتِ سر میگه: برو، برو وای نسا، برو گفتم. با دیدنِ چهره ی سیاهِ میونِ ماسکش، زانوهام سست میشه. تقریبا میدوم.
میدانِ فاطمی، پسرِ بیست و چند ساله ایست که از رویِ موتور پرتانده میشود و در کمتر از سه ثانیه زیرِ مشت و لگدِ مردانِ(؟) تنومندِ سفیدپوشی ناپدید میشود. آیا این مراسمِ بیادماندنی از "شادی"ست؟ آیا این جوان و من و مردمی که هو میکشند نیز، از آن "بیست و چهار میلیون"ند؟ گارد به سمتمان هجوم میآورد که هو نکشیم! چرا؟ مگر ما "بازی" نیستیم؟
خیابانِ فلسطین، بالغ بر پانصد نفر، با شکمهایِ برآمده، ریشهایِ درهم و تسبیح به دست ایستاده اند، رو به جنوب. به تقاطع بلوارکشاورز(الیزابت؟) نرسیدم که جماعتِ پنجاه نفریِ دخترها و پسرهایِ حدودِ سی ساله رو میبینم که فریاد میزنن. از دیکتاتوری! های، رهبرِ کشورم، این شادی از دموکراسیست یا دیکتاتوری؟
هنوز به بلوار نرسیدم که هجومِ مردم از میدانِ ولیعصر، دورم میکنند. من هم میدوم. مخاطم میسوزد، به شدت میسوزد. همراهِ جماعت می ایستم و بغضم میگیرد وقتی جماعتِ چند صد نفریِ جوانها را میبینم که باز به دلِ دود و گازِ اشک آور و فریاد باز میگردند در حالیکه "صلوات" میفرستند! "جشنِ" عجیبیست رهبر جان! نیستی که ببینی، کاش بودی و میدیدی که برادران و خواهرانم، در عزایِ دو جوانِ امروز کشته شده شان، جشن میگیرند! تو گفتی جشن! جشن؟ شاید واژه ها را ز خاطر برده ام.
پیرمردی از کنارم عبور میکند: مثلِ سی سالِ پیش. بیچاره ما!
حس میکنم، این "بیچاره ما" را بیشتر از آن "شادیِ ملت" که تو گفتی، حس میکنم.
کودکی اشک میریزد. لبخندش میزنم، بیشتر میگرید. پدرش نیز پر است از اشک. بغض میکنم.
به خانه که میرسم دلم میشکند چون عکسِ میرحسین موسوی را میبینم که هنوز بر درِ خانه باقیست. آنلاین میشوم تا با دوستانِ اینترنتی ام، جشن بگیرم. نیستند رهبر جان!! هنوز سه ساعت از "تبریکِ گنگِ" تو نگذشته که تمامِ سایتهایِ چپگرا، حامیِ موسوی، وحتی فیس بوک فیلتر شده اند!!
در میانِ لرزشِ دستانم، پیامی میرسد از اینکه خطوطِ موبایلِ مخابرات نیز، مانند اس ام اس ها قطع شده اند. صحت دارد، قطع شده اند! چه ضیافتی!! چه ضیافتی!!
سعی میکنم آنقدر شجاع باشم که این دست نوشته ها را از مرزِ خانه ام خارج کنم. چرا که من، گرچه از آن بیست و چهار میلیونِ تو نیستم اما، اما ایرانیم، و پدر و مادرم هم. من رأی دادم. من یک هفته ی تمام با لبخند، نظامِ تو را حمایت کردم. من نخوابیدم و فریادِ همبستگی سر دادم. من جوانِ این مملکتم. من محقّم. من انسانم. من در این کشور نوشتم. من برایِ این کشور، پدرم را دادم!! من برایِ این کشور، پدرم را دادم. من برایِ این کشور... چه ها که نکردم... ما، برایِ این کشور، چه ها که نکردیم!