هر شب بهتر از دیشب

ولو شدم رویِ ده-دوازده تا کوسنِ رنگ و وارنگ روی تخت و "قصه های عامه پسند"ِ "چوبسفکی" میخونم. باید همینطور ادامه بدم. سعی میکنم بهش فکر نکنم: خطِ سوم، خطِ چهارم، خوبه.
شروع میشه: مردی از دوردست. مثلاً توجه نمیکنم: خطِ سوم.
صدایِ چند دختر، در هم میلولد، از شمالِ خیابان، به گمانم. بتمرگ عاطی جان.
هنوز به صفحه برنگشتم که مردِ دوردست تکرار میکنه. لعنتی! برمیگردم خطِ سوم.
حالا از چند طرف، صداها هجوم میارن. لعنتی لعنتی لعنتی! از دیشب که اومدن رو پشتِ بوما، مثه سگ ترسیدم؛ کاش خونه عمو بودم، اونجا امنه، اگه پیدامون کنن هم به من کاری ندارن... . باز هم صدا، همه با هم. حتی یک لحظه هم توقف نمیکنن.
برمیگردم به صفحه، خطوط سبز شده اند. صداها اوج میگیرند. صداها میرقصند. رقصم میگیرد! نسیمی پرده رو کنار میزنه، بویِ بهار میاد، به گمانم.
الله اکبر...
بر... نمیگردم! نمیتونم!! خطِ سوم کتاب رو به پشت میذارم رو تخت و میام سرِ لپتاپ، مینویسم، با کلی غرور با کلی عشق با کلی احترام، تقدیم به هممیهنانم.