شونزدهساله بودم، شاید هم هفده.
مامان تو آشپزخونه بود.
داریوش گوش میدادم.
مامان گفت "زیادش کن" و شروع کرد همپاش خوندن:"..خونه عشقِ مادرم بود.."
بعضی جاها رو هم غلط خوند.
گفتم "بلد نیستی"
گفت "بیس سال پیش که "دختر خونه" بودم اینها رو شنیدم، چه توقعی داری؟.."
توقعی نداشتم، فقط میخواستم باهاش گرم بگیرم.
مامان ساکت شد.
من شروع کردم: "دستِ غارتگر سیل.. مامان، خمی.نی رو میگه ها!"
مامان گفت: "نگو اینجوری.. خودش خوب بود، دور و بریاش بد بودن.."
من ادامه دادم: "خونه رو ویرونه کرد.."
مامان گفت: "اینجا هم خوبه، بسّمونه"
من ادامه دادم: "پدرِ پیرمو کشت.."
مامان گفت: "سی سالش بود بابات!"
من ادامه دادم: "مادر رو دیوونه کرد.."
مامان هیچی نگفت.
من هیچی نگفتم.
داریوش اما همچنان خوند: "حالا من موندم و این ویرونهها.."
داریوش اما هنوز میخونه: "کی میاد دست تویِ دستم بذاره.."
+