نمیفهمم

همین روزها، میخواستم از احساسات بنویسم که گاه چه "عجیب‌"ند.
همین روزها، میخواستم از "سلامتی" بنویسم که اندک زمانیست تهدیدم میکند.
همین حالا یادِ خاطره‌ای افتادم که با توجه به در بر داشتنِ هر دو دغدغه‌ی بالا، به گمانم باید بیان کنم. که به گمانم بیانش از جمله مقاصد آفرینش من است!

پنج سال پیش بود. یک روزِ تعطیل که برایِ ناهار مهمان بودیم. اول سردرد داشتم. مثلِ همیشه مخفی کردم. کمی بعدتر تهوع داشتم. همسرِ سابقم فهمید. خیلی زود کنترل اعضایِ بدنم را از دست دادم و -مثلِ همیشه‌ی بعد از آن روز- راهیِ بیمارستان شدیم.
پس از تزریقِ چند قلپ سُرُم و مُسکن و.. حالی گرفتم و شروع کردم به تعریفِ آنچه که حس کرده بودم...
تا آن لحظه! آخ! که هیچ یادم نمیرود آن لحظه، آن حس، پس از تزریقِ هالوپریدول: دو انگشت شصتِ پاهایم ،توامان، شروع کردند به گزگز کردن و بیحس شدن و این بی‌حسی چنان با سرعت تا گلوگاهم پیش رفت که تنها فرصت شد بنالم: "مامان... نفس..."

وه که چه حسی دارد مرگ!
آه که چه دردی دارد مرگ!
وای که چه ترسی دارم من!

به هوش که آمدم از جایی دورتر از آن بستری که درَش بیتابی میکردم، خودم را دیدم..
خودم را دیدم که نیم‌خیز میشوم، فریاد میزنم، تقلا میکنم، نفس نمیکشم و باز فرو می‌افتم..
پزشکی را دیدم که ماسک را به صورتم فشار میدهد، فریاد میزند نفس بکش، نفس بکش، نفس بکش..
مادرم را دیدم، پهلو به پهلویِ همسرِ سابقم، که شانه به گریه‌هایش سپرده، خود نیز میگرید..
و نمیدانم چقدر طول کشید تا تصمیم گرفتم نفس بکشم، تا برگردم به آن کالبد –همان که آن روز، دو نفر، دوست‌ش داشتند!- و نفس بکشم، و بمانم، و امروز بنویسم...

مستقل از تمامِ آنچه تا کنون نوشتم، چیزی هست که تا حال، من را گرفتارِ خود کرده‌است، هنوز: باور دارم که آن روزها اطمینان و علاقه‌ام به همسر سابقم به وضوح بیش از اطمینان و علاقه‌ام به مادرم بود.. اما نمیفهمم و نمیدانم، هنوز نمیدانم آنچه را که سبب شد به عنوانِ اولین جمله پس از بازگشت به آن بسترِ آلوده‌ی دنیوی، بگویم: "مامانم، مامانم رو میخوام، مامانم بیاد..."
!