خودمونی

یک تاکسیِ سبز، از همانهایی که هر وقتِ شبانه روز بیایی سرِ بلوار هستند و یک پیرمرد که در زندگیِ من نامش "آقایِ راننده" است.
تاکسی، زود پر میشود، مثلِ همیشه؛ و با سه‌چهار تا تلق تولوقِ اضافه به راه میافتد.
برخلافِ همیشه، آقایِ راننده شروع میکند به حرف زدن: "کسی سرِ شالی پیاده میشه؟"
دخترکی جواب میدهد و مکالمه شروع میشود. راننده اصرار دارد که بداند دخترک این طرفِ چهارراه پیاده میشود یا آن طرف و ادامه میدهد که اگر این طرف پیاده میشود راننده باید بداند که آیا اتومبیلی پارک کرده یا نه و اگر آن طرف پیاده شود که اوضاع ایده‌آل خواهد بود و ... . دخترک مستاصل از گفت و شنودهایِ اضافه ساعتِ خسته‌ی نهِ شب، قبول میکند هرجا که راننده بخواهد پیاده میشود؛ گرچه راننده تا خودِ خیابانِ شالی همچنان از برآوردش از شرایطِ سرِ چهارراه و قرمز یا سبز بودنِ چراغ و .. حرف میزند.
دخترک با کلی کلماتِ محبت‌آمیزِ بدرقه تاکسی را ترک میکند و تازه معلوم میشود که حالا نوبتِ ماست. پیامبر، بنفشه یک، بنفشه دو. طبقِ معمول من آخرین نفرِ تاکسی خواهم بود.
پیرمرد همچنان از چراغ قرمز و سبز پیامبر میگوید و به مرد تاکید میکند که راننده‌ی این تاکسی آنقدر خوب است که اجازه میدهد مرد از درِ سمتِ چپ پیاده شود و کرایه تاکسی را هم در عوضِ دویست و بیست و پنج تومن، دویست تومن میگیرد چون نمیخواهد مسافرها به زحمت بیفتند و ... .
پیامبر را که رد میکنیم، نوبت به آن میرسد که پیرمرد برایمان بگوید مقابلِ آن پرایدِ نقره‌ایِ سرِ بنفشه یک متوقف خواهد شد یا قبل از آن..
نگرانِ من است که مجبور نباشم از عرض بلوار بگذرم و پاپیچم میشود که بگویمش اگر میخواهم آن طرفِ بلوار بروم...
با کلی کلام محبت‌آمیزِ بدرقه پیاده میشوم. در تمامِ چند دقیقه پیاده‌رویَم به انسانی میاندیشم که دیر رسیده است، دیرَش شده‌ است، زندگیَش به دیریِ پیری رسیده است اما هنوز امیدِ آن دارد که بتواند خیلی مفید باشد و زیادی مهربان باشد و درایتش زبانزد شود و خلاصه آدمی باشد فراتر از آن "آقایِ راننده"ای که به نظر میآید.
کلید در قفل میچرخد، سرِ کوچه را نگاه میکنم، هیچ تاکسیِ سبزی نایستاده است، دلتنگ‌ش میشوم.