مرا بگذار و بگذر

گفته‌ای دوستم داری!
مگر خبر نداری از آن خاطره که گمانم داد "هرگـــــــز" جز بر من عاشـق نـخواهد شد؟
مگر خبر نداری از آن دیگر خاطره که "خیـــره‌"ی پنجره‌ی اتاقم میشد تا به خواب روم؟
مگر خبر نداری از آن دیگر خاطره که "ساعت"ها ماند تا "لحظه"‌ای "گـذر" کنم‌ش؟
مگر خبر نداری از آن دیگر خاطره که از وحشتِ نداشتن‌م "های‌های"‌ گریـست؟
مگر خبر نداری از آن دیگر خاطره که "بــــــاور"م داد فراموش‌م نخواهد کرد؟
مگر خبر نداری از آن دیگر خاطره که به بارش "بـــاران"، بارانی‌ام میشد؟
مگر خبر نداری از آن دیگر خاطره که میترساندم بـــــــــی‌من "بمیرد"؟
مگر خبر نداری از آن دیگرخاطره که میگفت تا "هـمـیـشـــــــــــه"؟
مگر خبر نداری از آن دیگر خاطره که میترسید "با من" نمـاند؟
مگر خبر نداری از آن دیگر خاطره که من "ترین"ش بودم؟
مگر خبر نداری از تمامِ آنها که خاطره شدند تا به یادشان بگذرانم این روزهایِ تنهایی‌ام را؟
نگو.
برو.