آخه
دل رو
خدایا!
زدند،
شکستند،
و رفتند.
عذرِ بد بودنهایم
تا یک جایی تلاش میکنی، آدمها را دودستی میچسبی و عمیق به سینه میفشری... . لیک، تو ناگاه میبینی آنها را که شدهاند فاعل و تویِ بیچاره، مفعول؛ و انگشتانِ ضعیفِ تو شده اند فرصتِ شرهی لزج و متعفنِ تکِ تکِ آنها را به جایی بسیار دور. همانها که روزی –به چه ذوقی، وای که به چه امیدی- پناهشان داده بودی در حریمت.. .
از یک جایی، به خودت میآیی و دردناک ضعفِ دستانت را و سردیِ همیشگیِ آغوشت را میپذیری و -اگر نمیری- این بار انگشتانت را مشت میکنی و راهِ دخول بر آلتِ ملتهبشان میبندی و چشم از چکهی نیازِ نگاههاشان برمیداری و تنها میکنی، خودت را تنها میکنی...
آن روزهایِ ساکن که حرفهایت را مینویسی –کسی نمیشنود- و همان شبهایی که زانوانت را در آغوش میکشی –همه خوابند-...
خیالت راحت –آه! خیالم چه راحت- دیگر هیچکس را از دست نخواهم داد، دیگر هیچکس نیست برایِ از دست دادن..
از یک جایی، به خودت میآیی و دردناک ضعفِ دستانت را و سردیِ همیشگیِ آغوشت را میپذیری و -اگر نمیری- این بار انگشتانت را مشت میکنی و راهِ دخول بر آلتِ ملتهبشان میبندی و چشم از چکهی نیازِ نگاههاشان برمیداری و تنها میکنی، خودت را تنها میکنی...
آن روزهایِ ساکن که حرفهایت را مینویسی –کسی نمیشنود- و همان شبهایی که زانوانت را در آغوش میکشی –همه خوابند-...
خیالت راحت –آه! خیالم چه راحت- دیگر هیچکس را از دست نخواهم داد، دیگر هیچکس نیست برایِ از دست دادن..
در همین شبها، ثبت میکنم به تاریخِ بودنم، این به اختیار تنها شدنها را، این رفتنهایِ ناخوشم را:
" برو. من اینجام. تا جایی که زمان اجازه بده.
برو. مواظب خودت باش.
برو.
بوس. "
شاید تقدیر آن بود که تنها...
" برو. من اینجام. تا جایی که زمان اجازه بده.
برو. مواظب خودت باش.
برو.
بوس. "
شاید تقدیر آن بود که تنها...
چشمهایم اما..
بیستوپنج سالهام، که مریم میگوید سیسالهام و امید میگوید سیوپنج سالهام و دکتر میگوید چهلوهفت سالهام..
بیستوپنج سالهام، که مثلِ چهارسالهها هقوهق گریه میکنم و مثلِ چهاردهسالهها به هر ضربی میرقصم و مثلِ هجدهسالهها ساعتها به آیینه مینگرم..
کدامم مینویسد؟
بیستوپنج سالهام، که مثلِ چهارسالهها هقوهق گریه میکنم و مثلِ چهاردهسالهها به هر ضربی میرقصم و مثلِ هجدهسالهها ساعتها به آیینه مینگرم..
کدامم مینویسد؟
یک داستان عاشقانه
آروم، آروم،
عمیق، عمیق،
و تا همیشه ماند.
راستی این را هم بگویم که زان پس دیگر هیچ کلاغی به خانهاش نرسید!
عمیق، عمیق،
و تا همیشه ماند.
راستی این را هم بگویم که زان پس دیگر هیچ کلاغی به خانهاش نرسید!
من، نه منم
دمی برگرد و جوانیم را پس بده،
شادابیِ خندههایم را پس بده،
اشتیاقِ عاشق شدنم را پس بده،
شورِ از نو آغاز کردنم را پس بده،
.
.
.
-لعنت بر تو نارفیق!-
بیا و "آن" من را پس بده،
سپس بی تکلف هر آنچه کردیَم، برو،
برو، تا پس از ابد.
شادابیِ خندههایم را پس بده،
اشتیاقِ عاشق شدنم را پس بده،
شورِ از نو آغاز کردنم را پس بده،
.
.
.
-لعنت بر تو نارفیق!-
بیا و "آن" من را پس بده،
سپس بی تکلف هر آنچه کردیَم، برو،
برو، تا پس از ابد.
شد
جمعهها به طرزِ غمانگیزی دوستداشتنی هستند.
جمعهها..
میشه صدایِ زنگِ ساعت رو نشنید و بیدار شد.
میشه با فشارِ کمِ آب، دوش گرفت.
میشه صبحانه خوردن رو تا یک ساعت طول داد.
میشه به تمیزیِ خونه لبخند زد.
میشه تا ساعتها بویِ ناهار رو خورد.
میشه نشست و گپی زد با گلهایِ شمعدونی.
میشه نشست و با چرخ خیاطیِ قرضی، خیاطی کرد.
میشه دکوراسیون خونه رو عوض کرد.
میشه نقاشی کشید.
میشه پست پابلیش کرد.
میشه مهستی گوش داد.
میشه خطاطی کرد.
میشه هر ساعت یه دست لباس عوض کرد.
میشه با آهنگِ قلبِ من شهاب طلوعی، روبرویِ آینه رقصید.
میشه بعدِ ناهار یه چای دارچین خورد. حتی دو تا!
میشه کلی سیگار کشید.
میشه دریل و برداشت و کارهایِ خرده ریز کرد.
میشه کولر رو راه انداخت.
میشه سیفون رو درست کرد.
میشه به بهانهی مرتب کردنِ فایلهایِ رویِ هارد کلی آهنگِ قدیمی گوش داد.
میشه لباس شست.
میشه لباسها رو بالاخره اتو کرد.
میشه نشست لبِ تراس و پاها رو از پنج طبقه آویزون کرد و غروب رو تماشا کرد.
میشه موها رو بخشید به باد.
میشه بدونِ دستمال کاغذی گریه کرد.
جمعهها..
میشه به شکلِ غمانگیزی خوش بود
و دوست داشت.
جمعهها..
میشه صدایِ زنگِ ساعت رو نشنید و بیدار شد.
میشه با فشارِ کمِ آب، دوش گرفت.
میشه صبحانه خوردن رو تا یک ساعت طول داد.
میشه به تمیزیِ خونه لبخند زد.
میشه تا ساعتها بویِ ناهار رو خورد.
میشه نشست و گپی زد با گلهایِ شمعدونی.
میشه نشست و با چرخ خیاطیِ قرضی، خیاطی کرد.
میشه دکوراسیون خونه رو عوض کرد.
میشه نقاشی کشید.
میشه پست پابلیش کرد.
میشه مهستی گوش داد.
میشه خطاطی کرد.
میشه هر ساعت یه دست لباس عوض کرد.
میشه با آهنگِ قلبِ من شهاب طلوعی، روبرویِ آینه رقصید.
میشه بعدِ ناهار یه چای دارچین خورد. حتی دو تا!
میشه کلی سیگار کشید.
میشه دریل و برداشت و کارهایِ خرده ریز کرد.
میشه کولر رو راه انداخت.
میشه سیفون رو درست کرد.
میشه به بهانهی مرتب کردنِ فایلهایِ رویِ هارد کلی آهنگِ قدیمی گوش داد.
میشه لباس شست.
میشه لباسها رو بالاخره اتو کرد.
میشه نشست لبِ تراس و پاها رو از پنج طبقه آویزون کرد و غروب رو تماشا کرد.
میشه موها رو بخشید به باد.
میشه بدونِ دستمال کاغذی گریه کرد.
جمعهها..
میشه به شکلِ غمانگیزی خوش بود
و دوست داشت.
مرا بگذار و بگذر
گفتهای دوستم داری!
مگر خبر نداری از آن خاطره که گمانم داد "هرگـــــــز" جز بر من عاشـق نـخواهد شد؟
مگر خبر نداری از آن دیگر خاطره که "خیـــره"ی پنجرهی اتاقم میشد تا به خواب روم؟
مگر خبر نداری از آن دیگر خاطره که "ساعت"ها ماند تا "لحظه"ای "گـذر" کنمش؟
مگر خبر نداری از آن دیگر خاطره که از وحشتِ نداشتنم "هایهای" گریـست؟
مگر خبر نداری از آن دیگر خاطره که "بــــــاور"م داد فراموشم نخواهد کرد؟
مگر خبر نداری از آن دیگر خاطره که به بارش "بـــاران"، بارانیام میشد؟
مگر خبر نداری از آن دیگر خاطره که میترساندم بـــــــــیمن "بمیرد"؟
مگر خبر نداری از آن دیگرخاطره که میگفت تا "هـمـیـشـــــــــــه"؟
مگر خبر نداری از آن دیگر خاطره که میترسید "با من" نمـاند؟
مگر خبر نداری از آن دیگر خاطره که من "ترین"ش بودم؟
مگر خبر نداری از تمامِ آنها که خاطره شدند تا به یادشان بگذرانم این روزهایِ تنهاییام را؟
نگو.
برو.
مگر خبر نداری از آن خاطره که گمانم داد "هرگـــــــز" جز بر من عاشـق نـخواهد شد؟
مگر خبر نداری از آن دیگر خاطره که "خیـــره"ی پنجرهی اتاقم میشد تا به خواب روم؟
مگر خبر نداری از آن دیگر خاطره که "ساعت"ها ماند تا "لحظه"ای "گـذر" کنمش؟
مگر خبر نداری از آن دیگر خاطره که از وحشتِ نداشتنم "هایهای" گریـست؟
مگر خبر نداری از آن دیگر خاطره که "بــــــاور"م داد فراموشم نخواهد کرد؟
مگر خبر نداری از آن دیگر خاطره که به بارش "بـــاران"، بارانیام میشد؟
مگر خبر نداری از آن دیگر خاطره که میترساندم بـــــــــیمن "بمیرد"؟
مگر خبر نداری از آن دیگرخاطره که میگفت تا "هـمـیـشـــــــــــه"؟
مگر خبر نداری از آن دیگر خاطره که میترسید "با من" نمـاند؟
مگر خبر نداری از آن دیگر خاطره که من "ترین"ش بودم؟
مگر خبر نداری از تمامِ آنها که خاطره شدند تا به یادشان بگذرانم این روزهایِ تنهاییام را؟
نگو.
برو.
"ما را به سخت جانیمان این گمان نبود"
+ تیغ داری؟
- میخوای رگت رو بزنی؟
+ نه! میخوام زخمِ قلبم رو بتراشم، معلوم نباشه..
- میخوای رگت رو بزنی؟
+ نه! میخوام زخمِ قلبم رو بتراشم، معلوم نباشه..
آخ که هرگز آنقدر شیرین ننوشتم!
که میداند؟
شاید از مقاصدِ آفرینشِ تو آن باشد که بخندی و روی بگردانی
شاید از مقاصدِ آفرینش من آن باشد که به خندههایت، خیره بمانم، و بنویسم، و نتوانم.
شاید از مقاصدِ آفرینشِ تو آن باشد که بخندی و روی بگردانی
شاید از مقاصدِ آفرینش من آن باشد که به خندههایت، خیره بمانم، و بنویسم، و نتوانم.
نمیفهمم
همین روزها، میخواستم از احساسات بنویسم که گاه چه "عجیب"ند.
همین روزها، میخواستم از "سلامتی" بنویسم که اندک زمانیست تهدیدم میکند.
همین حالا یادِ خاطرهای افتادم که با توجه به در بر داشتنِ هر دو دغدغهی بالا، به گمانم باید بیان کنم. که به گمانم بیانش از جمله مقاصد آفرینش من است!
پنج سال پیش بود. یک روزِ تعطیل که برایِ ناهار مهمان بودیم. اول سردرد داشتم. مثلِ همیشه مخفی کردم. کمی بعدتر تهوع داشتم. همسرِ سابقم فهمید. خیلی زود کنترل اعضایِ بدنم را از دست دادم و -مثلِ همیشهی بعد از آن روز- راهیِ بیمارستان شدیم.
پس از تزریقِ چند قلپ سُرُم و مُسکن و.. حالی گرفتم و شروع کردم به تعریفِ آنچه که حس کرده بودم...
تا آن لحظه! آخ! که هیچ یادم نمیرود آن لحظه، آن حس، پس از تزریقِ هالوپریدول: دو انگشت شصتِ پاهایم ،توامان، شروع کردند به گزگز کردن و بیحس شدن و این بیحسی چنان با سرعت تا گلوگاهم پیش رفت که تنها فرصت شد بنالم: "مامان... نفس..."
وه که چه حسی دارد مرگ!
آه که چه دردی دارد مرگ!
وای که چه ترسی دارم من!
به هوش که آمدم از جایی دورتر از آن بستری که درَش بیتابی میکردم، خودم را دیدم..
خودم را دیدم که نیمخیز میشوم، فریاد میزنم، تقلا میکنم، نفس نمیکشم و باز فرو میافتم..
پزشکی را دیدم که ماسک را به صورتم فشار میدهد، فریاد میزند نفس بکش، نفس بکش، نفس بکش..
مادرم را دیدم، پهلو به پهلویِ همسرِ سابقم، که شانه به گریههایش سپرده، خود نیز میگرید..
و نمیدانم چقدر طول کشید تا تصمیم گرفتم نفس بکشم، تا برگردم به آن کالبد –همان که آن روز، دو نفر، دوستش داشتند!- و نفس بکشم، و بمانم، و امروز بنویسم...
مستقل از تمامِ آنچه تا کنون نوشتم، چیزی هست که تا حال، من را گرفتارِ خود کردهاست، هنوز: باور دارم که آن روزها اطمینان و علاقهام به همسر سابقم به وضوح بیش از اطمینان و علاقهام به مادرم بود.. اما نمیفهمم و نمیدانم، هنوز نمیدانم آنچه را که سبب شد به عنوانِ اولین جمله پس از بازگشت به آن بسترِ آلودهی دنیوی، بگویم: "مامانم، مامانم رو میخوام، مامانم بیاد..."
!
همین روزها، میخواستم از "سلامتی" بنویسم که اندک زمانیست تهدیدم میکند.
همین حالا یادِ خاطرهای افتادم که با توجه به در بر داشتنِ هر دو دغدغهی بالا، به گمانم باید بیان کنم. که به گمانم بیانش از جمله مقاصد آفرینش من است!
پنج سال پیش بود. یک روزِ تعطیل که برایِ ناهار مهمان بودیم. اول سردرد داشتم. مثلِ همیشه مخفی کردم. کمی بعدتر تهوع داشتم. همسرِ سابقم فهمید. خیلی زود کنترل اعضایِ بدنم را از دست دادم و -مثلِ همیشهی بعد از آن روز- راهیِ بیمارستان شدیم.
پس از تزریقِ چند قلپ سُرُم و مُسکن و.. حالی گرفتم و شروع کردم به تعریفِ آنچه که حس کرده بودم...
تا آن لحظه! آخ! که هیچ یادم نمیرود آن لحظه، آن حس، پس از تزریقِ هالوپریدول: دو انگشت شصتِ پاهایم ،توامان، شروع کردند به گزگز کردن و بیحس شدن و این بیحسی چنان با سرعت تا گلوگاهم پیش رفت که تنها فرصت شد بنالم: "مامان... نفس..."
وه که چه حسی دارد مرگ!
آه که چه دردی دارد مرگ!
وای که چه ترسی دارم من!
به هوش که آمدم از جایی دورتر از آن بستری که درَش بیتابی میکردم، خودم را دیدم..
خودم را دیدم که نیمخیز میشوم، فریاد میزنم، تقلا میکنم، نفس نمیکشم و باز فرو میافتم..
پزشکی را دیدم که ماسک را به صورتم فشار میدهد، فریاد میزند نفس بکش، نفس بکش، نفس بکش..
مادرم را دیدم، پهلو به پهلویِ همسرِ سابقم، که شانه به گریههایش سپرده، خود نیز میگرید..
و نمیدانم چقدر طول کشید تا تصمیم گرفتم نفس بکشم، تا برگردم به آن کالبد –همان که آن روز، دو نفر، دوستش داشتند!- و نفس بکشم، و بمانم، و امروز بنویسم...
مستقل از تمامِ آنچه تا کنون نوشتم، چیزی هست که تا حال، من را گرفتارِ خود کردهاست، هنوز: باور دارم که آن روزها اطمینان و علاقهام به همسر سابقم به وضوح بیش از اطمینان و علاقهام به مادرم بود.. اما نمیفهمم و نمیدانم، هنوز نمیدانم آنچه را که سبب شد به عنوانِ اولین جمله پس از بازگشت به آن بسترِ آلودهی دنیوی، بگویم: "مامانم، مامانم رو میخوام، مامانم بیاد..."
!
مختصر و مفید
دکتر!
صادق هدایت اگر قرص میخورد،
امروز، یک رانندهتاکسیِ شاکی و کی.ری بود که شبها اخبار گوش میداد و روزها سیگار میکشید.
خودت قضاوت کن، حیف نیست؟
صادق هدایت اگر قرص میخورد،
امروز، یک رانندهتاکسیِ شاکی و کی.ری بود که شبها اخبار گوش میداد و روزها سیگار میکشید.
خودت قضاوت کن، حیف نیست؟
تا با خیالِ راحت بمیری
کافه باید جایی باشد که کسی نگاهت نکند
و اگر دیدی کسی را که داشت نگاهت میکرد، خیالت راحت باشد که نگاهت نمیکند.
به به چه گفتم!!
و اگر دیدی کسی را که داشت نگاهت میکرد، خیالت راحت باشد که نگاهت نمیکند.
به به چه گفتم!!
من هم از همان پایین پا به پاتان خواهم گریست
یک روز سکتهی قلبی میکنم و درجا میمیرم.
جانِ مادرتان
شما که میخواهید بنشینید گریه کنید
لطفی کنید و نه به خاطرِ آن بیماریِ تکراری،
که به خاطر هر بار مردنم،
و به خاطرِ از دست دادنِ عزیزانم،
و به خاطرِ آهنگهایی که ساعتها و روزها شنیدم،
و به خاطرِ تلخیهایی که نوشتم،
و به خاطرِ احساساتیَم که ننوشتم،
به خاطر هر بار مردنم،
گریه کنید.
آن وقت است که جا دارد های های های گریه کنید.
جانِ مادرتان
شما که میخواهید بنشینید گریه کنید
لطفی کنید و نه به خاطرِ آن بیماریِ تکراری،
که به خاطر هر بار مردنم،
و به خاطرِ از دست دادنِ عزیزانم،
و به خاطرِ آهنگهایی که ساعتها و روزها شنیدم،
و به خاطرِ تلخیهایی که نوشتم،
و به خاطرِ احساساتیَم که ننوشتم،
به خاطر هر بار مردنم،
گریه کنید.
آن وقت است که جا دارد های های های گریه کنید.
فاعل توئی و ما همه در گا
"من متولد شدهام."
در ادبیاتِ فارسی، جملهی بالا، یک جملهی مجهول تعریف میشود.
در ادبیاتِ فارسی، جملهی بالا، یک جملهی مجهول تعریف میشود.
اه
مرده بودم!
این را بعد از آن فهمیدم که نشستم گوشهای، خاطراتم را شمردم و دیدم که شمارَش از عددِ روزهایِ عمرم بیشتر است. بسیار بیشتر است.
این را بعد از آن فهمیدم که نشستم گوشهای، خاطراتم را شمردم و دیدم که شمارَش از عددِ روزهایِ عمرم بیشتر است. بسیار بیشتر است.
در آیندهی پیش از امروز
میخواهم پزشک بشوم
تا بیماری داشته باشم که از یک حمله ی قلبی بیهوش شده باشد
تا بروم پایِ بسترش
و از نقشِ رگهایِ رویِ پلکهایش
بخوانم که دستهایش سرد است
تا دستهایش را در دستهایم گرم کنم
-و میدانم- که چشمهایش گشوده خواهند شد
پس آنقدر مهربان نگاهش میکنم
که زبان بگشاید
و برایم بگوید
آخرین چیزی که به خاطر میآورد
یک خاطره است
از آخرین روزی که
آخرین عزیزش
رفت.
تا بیماری داشته باشم که از یک حمله ی قلبی بیهوش شده باشد
تا بروم پایِ بسترش
و از نقشِ رگهایِ رویِ پلکهایش
بخوانم که دستهایش سرد است
تا دستهایش را در دستهایم گرم کنم
-و میدانم- که چشمهایش گشوده خواهند شد
پس آنقدر مهربان نگاهش میکنم
که زبان بگشاید
و برایم بگوید
آخرین چیزی که به خاطر میآورد
یک خاطره است
از آخرین روزی که
آخرین عزیزش
رفت.
نگاهش دار تا روزِ مادر
بیستوپنج سالِ پیش
منتظرم بودی
آمدم
-چه بد کردم-
بیستوچهار ساعتِ گذشته
منتظرت بودم
نبودی
-چه بد کردی-
.
این بغضِ شکستهی بیستوشش سالگیَم، تقدیم به تو..
منتظرم بودی
آمدم
-چه بد کردم-
بیستوچهار ساعتِ گذشته
منتظرت بودم
نبودی
-چه بد کردی-
.
این بغضِ شکستهی بیستوشش سالگیَم، تقدیم به تو..
عاطی قاطی پاتی
روزها میگذرند، اتفاقها رخ میدهند، نزدیکیها، دوریها.. و لحظهای میرسد که "عاطفه"ی رابطه، "عاطی" خوانده میشود.
من آن لحظه را ستایش میکنم.
نه به خاطرِ "عاطفه" نبودنش،
نه به خاطرِ "عاطی" بودنش،
که به خاطرِ طعمِ خواستنیِ همان لحظهی خواستنی.
من آن لحظه را ستایش میکنم.
نه به خاطرِ "عاطفه" نبودنش،
نه به خاطرِ "عاطی" بودنش،
که به خاطرِ طعمِ خواستنیِ همان لحظهی خواستنی.
خودمونی
اسمم عاطفه است. من نمیدانم ولی مادر میگفت این اسم را او انتخاب کرده، پدربزرگ میگفت اسمم را خودش از قرآن دیده و من هنوز نمیدانم چه را باور کنم، روشنفکریِ خانواده را که چنین رخصتی به عروس دادهاند یا قرآنی را که دَرَش "عاطفه"ای بوده است!
هرچه که بود امروز "من" را "عاطفه" میخوانند.
هرچه که بود امروز "من" را "عاطفه" میخوانند.
حق با تو بود.
گفته بودی "تا قیامت دوستت دارم"
امروز نیستی
و نمیبینی که چه قیامتی بر پا کردهاست در من
این نبودنهایت
.
امروز نیستی
و نمیبینی که چه قیامتی بر پا کردهاست در من
این نبودنهایت
.
خودمونی
یک تاکسیِ سبز، از همانهایی که هر وقتِ شبانه روز بیایی سرِ بلوار هستند و یک پیرمرد که در زندگیِ من نامش "آقایِ راننده" است.
تاکسی، زود پر میشود، مثلِ همیشه؛ و با سهچهار تا تلق تولوقِ اضافه به راه میافتد.
برخلافِ همیشه، آقایِ راننده شروع میکند به حرف زدن: "کسی سرِ شالی پیاده میشه؟"
دخترکی جواب میدهد و مکالمه شروع میشود. راننده اصرار دارد که بداند دخترک این طرفِ چهارراه پیاده میشود یا آن طرف و ادامه میدهد که اگر این طرف پیاده میشود راننده باید بداند که آیا اتومبیلی پارک کرده یا نه و اگر آن طرف پیاده شود که اوضاع ایدهآل خواهد بود و ... . دخترک مستاصل از گفت و شنودهایِ اضافه ساعتِ خستهی نهِ شب، قبول میکند هرجا که راننده بخواهد پیاده میشود؛ گرچه راننده تا خودِ خیابانِ شالی همچنان از برآوردش از شرایطِ سرِ چهارراه و قرمز یا سبز بودنِ چراغ و .. حرف میزند.
دخترک با کلی کلماتِ محبتآمیزِ بدرقه تاکسی را ترک میکند و تازه معلوم میشود که حالا نوبتِ ماست. پیامبر، بنفشه یک، بنفشه دو. طبقِ معمول من آخرین نفرِ تاکسی خواهم بود.
پیرمرد همچنان از چراغ قرمز و سبز پیامبر میگوید و به مرد تاکید میکند که رانندهی این تاکسی آنقدر خوب است که اجازه میدهد مرد از درِ سمتِ چپ پیاده شود و کرایه تاکسی را هم در عوضِ دویست و بیست و پنج تومن، دویست تومن میگیرد چون نمیخواهد مسافرها به زحمت بیفتند و ... .
پیامبر را که رد میکنیم، نوبت به آن میرسد که پیرمرد برایمان بگوید مقابلِ آن پرایدِ نقرهایِ سرِ بنفشه یک متوقف خواهد شد یا قبل از آن..
نگرانِ من است که مجبور نباشم از عرض بلوار بگذرم و پاپیچم میشود که بگویمش اگر میخواهم آن طرفِ بلوار بروم...
با کلی کلام محبتآمیزِ بدرقه پیاده میشوم. در تمامِ چند دقیقه پیادهرویَم به انسانی میاندیشم که دیر رسیده است، دیرَش شده است، زندگیَش به دیریِ پیری رسیده است اما هنوز امیدِ آن دارد که بتواند خیلی مفید باشد و زیادی مهربان باشد و درایتش زبانزد شود و خلاصه آدمی باشد فراتر از آن "آقایِ راننده"ای که به نظر میآید.
کلید در قفل میچرخد، سرِ کوچه را نگاه میکنم، هیچ تاکسیِ سبزی نایستاده است، دلتنگش میشوم.
تاکسی، زود پر میشود، مثلِ همیشه؛ و با سهچهار تا تلق تولوقِ اضافه به راه میافتد.
برخلافِ همیشه، آقایِ راننده شروع میکند به حرف زدن: "کسی سرِ شالی پیاده میشه؟"
دخترکی جواب میدهد و مکالمه شروع میشود. راننده اصرار دارد که بداند دخترک این طرفِ چهارراه پیاده میشود یا آن طرف و ادامه میدهد که اگر این طرف پیاده میشود راننده باید بداند که آیا اتومبیلی پارک کرده یا نه و اگر آن طرف پیاده شود که اوضاع ایدهآل خواهد بود و ... . دخترک مستاصل از گفت و شنودهایِ اضافه ساعتِ خستهی نهِ شب، قبول میکند هرجا که راننده بخواهد پیاده میشود؛ گرچه راننده تا خودِ خیابانِ شالی همچنان از برآوردش از شرایطِ سرِ چهارراه و قرمز یا سبز بودنِ چراغ و .. حرف میزند.
دخترک با کلی کلماتِ محبتآمیزِ بدرقه تاکسی را ترک میکند و تازه معلوم میشود که حالا نوبتِ ماست. پیامبر، بنفشه یک، بنفشه دو. طبقِ معمول من آخرین نفرِ تاکسی خواهم بود.
پیرمرد همچنان از چراغ قرمز و سبز پیامبر میگوید و به مرد تاکید میکند که رانندهی این تاکسی آنقدر خوب است که اجازه میدهد مرد از درِ سمتِ چپ پیاده شود و کرایه تاکسی را هم در عوضِ دویست و بیست و پنج تومن، دویست تومن میگیرد چون نمیخواهد مسافرها به زحمت بیفتند و ... .
پیامبر را که رد میکنیم، نوبت به آن میرسد که پیرمرد برایمان بگوید مقابلِ آن پرایدِ نقرهایِ سرِ بنفشه یک متوقف خواهد شد یا قبل از آن..
نگرانِ من است که مجبور نباشم از عرض بلوار بگذرم و پاپیچم میشود که بگویمش اگر میخواهم آن طرفِ بلوار بروم...
با کلی کلام محبتآمیزِ بدرقه پیاده میشوم. در تمامِ چند دقیقه پیادهرویَم به انسانی میاندیشم که دیر رسیده است، دیرَش شده است، زندگیَش به دیریِ پیری رسیده است اما هنوز امیدِ آن دارد که بتواند خیلی مفید باشد و زیادی مهربان باشد و درایتش زبانزد شود و خلاصه آدمی باشد فراتر از آن "آقایِ راننده"ای که به نظر میآید.
کلید در قفل میچرخد، سرِ کوچه را نگاه میکنم، هیچ تاکسیِ سبزی نایستاده است، دلتنگش میشوم.
متشکرم، حسابی چسبید!
احساسِ کسی که میگوید "خیلی دوستت دارم" خیلی خیلی خیلی فرق میکند با احساسِ کسی که میگوید "دوستت دارم".
بیس و سی
- خبر داری ازش؟
+ همم.. آره.. بیخبر نیستم.. شبها خوابش رو میبینم، روزها به یادش آهنگ گوش میکنم.. آره، بد نیست اوضاع..
+ همم.. آره.. بیخبر نیستم.. شبها خوابش رو میبینم، روزها به یادش آهنگ گوش میکنم.. آره، بد نیست اوضاع..
خودمونی
یک و سی و دو دقیقه:
دور میزِ ناهاریم. کیان خالی میبنده. احسان مسخرهش میکنه. گلی میخنده. محمد غذا میخوره. مریم خجالت میکشه. من نفس کم میارم.
یک و سی و هفت دقیقه:
کجاییم؟ نمیدونم. کیان مات مونده. احسان میدوئه. گلی بلندم میکنه. محمد عصبیه. مریم گریهش گرفته. من -بالاخره- نفس میکشم.
دور میزِ ناهاریم. کیان خالی میبنده. احسان مسخرهش میکنه. گلی میخنده. محمد غذا میخوره. مریم خجالت میکشه. من نفس کم میارم.
یک و سی و هفت دقیقه:
کجاییم؟ نمیدونم. کیان مات مونده. احسان میدوئه. گلی بلندم میکنه. محمد عصبیه. مریم گریهش گرفته. من -بالاخره- نفس میکشم.
به همین سادگی
+ اگه من روزِ تولدم بمیرم، سالهایِ بعد اون روز رو جشن میگیرین یا عزا؟
- سالهایِ بعد؟ از یادمون رفتی!
- سالهایِ بعد؟ از یادمون رفتی!
چشمهات رو خوندم
دکتر!
انقدر بهت میگم "میترسم" تا تو هم، بالاخره، یه روزی، خجالت رو کنار بذاری و بگی "میترسم".
اونوقتِ که میارمت اینورِ میز، کنارِ خودم، مینشونمت، یه سیگار واست آتیش میکنم و آروم زمزمه میکنم "حق داری".
انقدر بهت میگم "میترسم" تا تو هم، بالاخره، یه روزی، خجالت رو کنار بذاری و بگی "میترسم".
اونوقتِ که میارمت اینورِ میز، کنارِ خودم، مینشونمت، یه سیگار واست آتیش میکنم و آروم زمزمه میکنم "حق داری".
خودمونی
بابابزرگ میگه "این سیگار مالِ کیه؟"
پیشِ خودم میگم "مال خودِ خودِ خودِ من"
بلند میگم "مال ِدوستمه، دیشب موند تو کیفم"
بابابزرگ میگه "سیگار، تریاکه"
پیش ِخودم میگم "آره والا، گاهی"
بلند میگم "واقعا؟"
بابابزرگ میگه "من که جوون بودم دو تا پک زدم دیگه گذاشتمش کنار"
پیشِ خودم میگم "قسمت نبوده"
بلند میگم "چه خوب"
بابابزرگ میگه "اگه ادامه میدادم که الان اینجا کنارِ شما نبودم"
پیشِ خودم میگم "منم میکشم که نباشم"
بلند میگم "منم میکشم که نباشم"
پیشِ خودم میگم "مال خودِ خودِ خودِ من"
بلند میگم "مال ِدوستمه، دیشب موند تو کیفم"
بابابزرگ میگه "سیگار، تریاکه"
پیش ِخودم میگم "آره والا، گاهی"
بلند میگم "واقعا؟"
بابابزرگ میگه "من که جوون بودم دو تا پک زدم دیگه گذاشتمش کنار"
پیشِ خودم میگم "قسمت نبوده"
بلند میگم "چه خوب"
بابابزرگ میگه "اگه ادامه میدادم که الان اینجا کنارِ شما نبودم"
پیشِ خودم میگم "منم میکشم که نباشم"
بلند میگم "منم میکشم که نباشم"
ای فریاد
هر یک از ما
ژانرهایِ تکنفره
مدیونِ آفرینشِ ناخودآگاهِ خداوندگارِ جهانیانایم؛ همان جهانیان که آنها را چه به من! که آنها را چه به تو!
ژانرهایِ تکنفره
مدیونِ آفرینشِ ناخودآگاهِ خداوندگارِ جهانیانایم؛ همان جهانیان که آنها را چه به من! که آنها را چه به تو!
هرگز
دکتر سلام
دکتر سه سال گذشت.
دکتر دست مریزاد واسه این سه سال که پا به پام اومدی. مثلِ من، که پا به پایِ زندگی.
گرچه بـــــــــــــاز جا موندیم.
من از زندگیِ خودم،
تو از مردگیِ من.
دکتر بیا و فکرهاتو بکن؛
بیا و امشب تصمیمت رو بگیر؛
امشب، من تا یک وجب بالایِ سر، میرم زیرِ آب، تو هم بیا و تا یک وجب بالایِ سر برو زیرِ پتو، فکرهاتو بکن.
دکتر بیا و فکرهاتو بکن دکتر.
دکتر بیا و تمومش کن.
دکتر بیا و تمومش کنیم.
چند سه سال دیگه تو پشتِ میز، من زیرِ پرونده به امیدِ هرگز؟
بیا و احمق نباش.
بیا و احمق نپندارم.
بیا و احمق نباشیم...
دکتر داری پیر میشی همپایِ پروندهی آبی رنگِ من، میونِ قرصهایِ قرمز و سفید و سبزِ من.
دکتر داری نابود میشی..
دکتر کمک میخوای؟ میخوای واست تمومش کنم؟ تو بگو خسته شدی، من پرونده رو بایگانی میکنم..
این بار تو بیا بیتاب، کز کن میونِ کنجهایِ این دو متر اتاق، تا من بشینم پشتِ اون میز.
دکتر کمکت میکنم،
دکتر تمومش میکنم،
دکتر خلاصت میکنم،
دکتر خلاصم کن،
دکتر بیا بریم...
دکتر، تقلا نکن برایِ رویایی که هرگز..
دکتر خسته شد(ی)م.
دکتر سه سال گذشت.
دکتر دست مریزاد واسه این سه سال که پا به پام اومدی. مثلِ من، که پا به پایِ زندگی.
Born to push you around, better just stay down
گرچه بـــــــــــــاز جا موندیم.
من از زندگیِ خودم،
تو از مردگیِ من.
You pull away
He hits the flesh
You hit the ground
He hits the flesh
You hit the ground
دکتر بیا و فکرهاتو بکن؛
بیا و امشب تصمیمت رو بگیر؛
امشب، من تا یک وجب بالایِ سر، میرم زیرِ آب، تو هم بیا و تا یک وجب بالایِ سر برو زیرِ پتو، فکرهاتو بکن.
دکتر بیا و فکرهاتو بکن دکتر.
دکتر بیا و تمومش کن.
دکتر بیا و تمومش کنیم.
چند سه سال دیگه تو پشتِ میز، من زیرِ پرونده به امیدِ هرگز؟
Waiting for the one
The day that never comes
The day that never comes
بیا و احمق نباش.
بیا و احمق نپندارم.
بیا و احمق نباشیم...
No, No the sunshine never comes
دکتر داری پیر میشی همپایِ پروندهی آبی رنگِ من، میونِ قرصهایِ قرمز و سفید و سبزِ من.
دکتر داری نابود میشی..
Hide in yourself
Crawl in yourself
Crawl in yourself
دکتر کمک میخوای؟ میخوای واست تمومش کنم؟ تو بگو خسته شدی، من پرونده رو بایگانی میکنم..
I'll end this day
I'll splatter color
On this gray
I'll splatter color
On this gray
این بار تو بیا بیتاب، کز کن میونِ کنجهایِ این دو متر اتاق، تا من بشینم پشتِ اون میز.
دکتر کمکت میکنم،
دکتر تمومش میکنم،
دکتر خلاصت میکنم،
دکتر خلاصم کن،
دکتر بیا بریم...
I suffer this no longer
I'll put an end to this
I swear
I'll put an end to this
I swear
دکتر، تقلا نکن برایِ رویایی که هرگز..
The day that never comes
دکتر خسته شد(ی)م.
خودمونی
شونزدهساله بودم، شاید هم هفده.
مامان تو آشپزخونه بود.
داریوش گوش میدادم.
مامان گفت "زیادش کن" و شروع کرد همپاش خوندن:"..خونه عشقِ مادرم بود.."
بعضی جاها رو هم غلط خوند.
گفتم "بلد نیستی"
گفت "بیس سال پیش که "دختر خونه" بودم اینها رو شنیدم، چه توقعی داری؟.."
توقعی نداشتم، فقط میخواستم باهاش گرم بگیرم.
مامان ساکت شد.
من شروع کردم: "دستِ غارتگر سیل.. مامان، خمی.نی رو میگه ها!"
مامان گفت: "نگو اینجوری.. خودش خوب بود، دور و بریاش بد بودن.."
من ادامه دادم: "خونه رو ویرونه کرد.."
مامان گفت: "اینجا هم خوبه، بسّمونه"
من ادامه دادم: "پدرِ پیرمو کشت.."
مامان گفت: "سی سالش بود بابات!"
من ادامه دادم: "مادر رو دیوونه کرد.."
مامان هیچی نگفت.
من هیچی نگفتم.
داریوش اما همچنان خوند: "حالا من موندم و این ویرونهها.."
داریوش اما هنوز میخونه: "کی میاد دست تویِ دستم بذاره.."
+
مامان تو آشپزخونه بود.
داریوش گوش میدادم.
مامان گفت "زیادش کن" و شروع کرد همپاش خوندن:"..خونه عشقِ مادرم بود.."
بعضی جاها رو هم غلط خوند.
گفتم "بلد نیستی"
گفت "بیس سال پیش که "دختر خونه" بودم اینها رو شنیدم، چه توقعی داری؟.."
توقعی نداشتم، فقط میخواستم باهاش گرم بگیرم.
مامان ساکت شد.
من شروع کردم: "دستِ غارتگر سیل.. مامان، خمی.نی رو میگه ها!"
مامان گفت: "نگو اینجوری.. خودش خوب بود، دور و بریاش بد بودن.."
من ادامه دادم: "خونه رو ویرونه کرد.."
مامان گفت: "اینجا هم خوبه، بسّمونه"
من ادامه دادم: "پدرِ پیرمو کشت.."
مامان گفت: "سی سالش بود بابات!"
من ادامه دادم: "مادر رو دیوونه کرد.."
مامان هیچی نگفت.
من هیچی نگفتم.
داریوش اما همچنان خوند: "حالا من موندم و این ویرونهها.."
داریوش اما هنوز میخونه: "کی میاد دست تویِ دستم بذاره.."
+
به رویِ خود نمیآورم.
زندگیِ آدم کوتاه میشود،
هرچه که خاطراتش بیشتر میشود.
هرچه که کودکی برایش غیرممکن میشود.
هرچه که آرزوهایش کمتر میشود.
هرچه که خندههایش کمصداتر میشود.
.
.
.
و گاهی
زندگی آدم
یکهو
خیلـــــی
کوتاه میشود
و من ترسیدم.
هرچه که خاطراتش بیشتر میشود.
هرچه که کودکی برایش غیرممکن میشود.
هرچه که آرزوهایش کمتر میشود.
هرچه که خندههایش کمصداتر میشود.
.
.
.
و گاهی
زندگی آدم
یکهو
خیلـــــی
کوتاه میشود
و من ترسیدم.
آمدهام بگویم، میخواهم بروم.
گفتم سالهاست زنده(؟)ام، چون بزدل از رویارویی با "زنده نبودن"م.
گفت سالهاست زندهای چون پُر از ناگفتهای.
گفت سالهاست زندهای چون پُر از ناگفتهای.
اشتراک در:
نظرات (Atom)