
خواب بود یا بیداری؟ اون بعد از ظهری که هنوز نمیدونم تو کدوم غار، تو ارتفاعات کدوم روستا، روی زمین نمدار، برای اولین بار در کنار هم خوابیدیم. تو برای اولین بار میشنیدی:
"تو را نگاه می کنم که خفته ای کنار من..."
در حالیکه همو می بو*سیدیم، چشمامونو بستیم و چه حسسی!! تو اون خنکی غریب، خواب رفتیم:
"پس از تمام انتظار، عذاب و اضطراب من..."
از سکوت پس از تموم شدن موزیک، هر دو از خواب پریدیم:
"[سکوت]"
لبهامون هنوز بر هم بود.
حالا، تو این شب سرد و تاریک، تو دیگه نیستی، پس من لبهامو بر هم میذارم، سکوت می کنم و گوش میسپارم:
" تو را نگاه می کنم... "