سعی میکردم روشنفکر باشم، یا به قول لیلی کووووول.
با وجود این، دستهام می لرزید! دستام یخ شده بود، و تمااااام تنم داغ. از یه طرف حرفایی که به هم زده بودیم، تمام اون افه|های روشنفکری و اگزیستانسیالیستی و از طرف دیگه این دگرگونی ناخوشایند فیزیکی و روحی من با دیدن "واقعیت"ای که پذیرفته بودم.
تلاش می کردم تمام ضعفم در همین لرزش خلاصه شه و چیزیو خراب نکنم... . انگار راه نداشت! باید میریختم بیرون این حس گه رو! اما چی می گفتم؟ این تمام اون چیزی بود که خودم، در حرفهایی که پیش از این میزدم و میشنیدم، پذیرفته بودم!
متاسف بودم اما باید می پذیرفتم که نمی خوام هزینه|ی حرفها رو پرداخت کنم! درِ روشنفکری و گذاشتمو رفتم زیر کرسی!! دست کم اینجوری دیگه نخواهم لرزید.