یکی از رفقا، پستهایی داره که شامل گفت و شنودهای "آقا کاظم و پسرش" می شه. واسم جالب بود که اینا رو از روی اتفاق realای می نویسه یا کاملا حاصل تخیلات خودشه... . امروز تو جمع بچه ها چند تا اتفاق افتاد که باعث شد نتیجه بگیرم که نه این نویسنده خیلی تخیلیه نه آقا کاظم خیلی صبور و البته نه پسر آقا کاظم، اونقدرها اسگل! یکیش:
"ایمیلی از واحد اداری دریافت شد که به مناسبت محرم فردا نهار میدن. ما چهارتا، دور همیم تو یه اتاق.
من: ایول! بالاخره یه خیری از این امام حسین به ما رسید.
(13 دقیقه بعد)
مرضی: اِ! بچه ها فردا ناهار مهمونیم.
لیلی: چرا؟
مرضی: ایمیلتو چک کن...
لیلی: به چه مناسبت؟
مرضی: ایمیلتو چک کن...
لیلی: شرکت می ده؟
مرضی: آره، ایمیلتو چک کن...
(10 دقیقه بعد)
لیلی: یعنی فردا ناهار نیاریم؟
من: کاظم بابایی!! تو هر غلطی میخوای بکن فقط ساکت شو. اون ایمیلم پاک کن!
(40 دقیقه بعد)
فرشته: اِ بچه ها! فردا شرکت ناهار میده!!"
حالا بازم از این جور چیزا زیاده، این پستو آپدیت می کنم.
پ.ن(فردا شد): خودم امروز ناهار آوردم!!!!!!!!