هر روز بدتر از دیروز


بچه بودن چه شرافتمندانه است...



بچه بودم، همیشه واسم سوال بود که چرا سشوار رو به برق می زنی اما یه چی توش می چرخه! حالا باز اگه هل می داد منطقی تر بود اما حتما باید یه چی بچرخه تا یه چی دیگرو بچرخونه.. . همین باعث شد که در یک فرصت مقتضی، یدونه از این سشوار چسکیای بچه بازیو بردارم و استپ بای استپ بازش کنم و تحلیلش کنم... . همه چی خوب پیش رفت تا نهایتا رسیدم به یه موتور - که البته اون موقع نمیدونستم موتوره - و انگار درهای علم و اختراع و نبوغ ییهو به روم بسته شد! یادمه مدتها اون موتورو عین آینه دق قاطی وسایلم نگه داشته بودم.(اون سشوار هم دیگه هیچوقت کار نکرد و منم کتکشو خوردم)


یه بچه دیگه با آجر میزنه تو شیشه تلوزیون که ببینه اونورش چیه! (خدا می دونه اون موقع پاملا اندرسون بوده یا مدونا یا شارون استون!!)


یه بچه دیگه هم هر چند وقت یک بار میزده آینه رو میشکسته!!! دلیلش واضحه!


خلاصه که افسوس که دیگه "فکر" نمی کنیم...