"- عاطفه جان! به فکر خودت باش عزیزم، بخدا یه روز به خودت میای میبینی زندگیت تموم شدا! آدم فقط یه بار زندگی می کنه عزیزم...."
"- آره راست میگی."
لبخند رضایت داره از تو چشماش میزنه بیرون. یه پک دیگه می زنم و برای اولین بار تو این نیم ساعت، به چشاش زل می زنم و ادامه میدم:
"تازه اونم اگه شانس بیاره، و الا باقیش همش زندگیه که داره می کندت!!"
وحشی میشه.
"- همون لیاقتته زمین و زمان ...."
لبخند میزنم. بیچاره، اون هیچوقت نمی تونه چنین لبخندی بزنه! بیچاره!!