الان اگه از خود من بپرسی "در چه صورتی احساس خوشبختی میکنی؟" 48 دقیقه فک می کنم، بعد میام یه "دست نیافتنی"ای واست ترسیم میکنم که بیخیال این سوال فلسفیا بشی. ولی اگه وجدانی، لحظات زندگیمو بخوام مرور کنم، هه! چه لحظه های ساده ای بودند اون زمانها که حس خوشی کردم:
یه نیمروز جمعه، حدود ساعت 11 صبح، خوابیدن زیر آفتاب.
خوردن یه بستنی چوبی کاکائویی کاله، بیخیال از تناسب اندام و ... .
دنبال کردن دود سیگاری که رو شیشه ی سرد پنجره رد میذاره.
بازخونی آهنگای آلبوم سال 73 معین، با صدای بلند.
جی*ش کردن وایساده، با لباس.
امتحان یه رژ لب جدید.
ههه، انقداام سخت نبود، این زندگیه که به گه کشیدیمشا!