چند دقیقه


منو تنگ گرفته بود و به آرومی درِ گوشم نجوا می کرد... یه لحظه ساکت شد، باز ادامه داد: سعی می کرد وانمود کنه که نمی دونه خیسی گردن و سینه اش از چیه؛ چند باری تقلا کرد بالاخره ساکت شد.


با لحنی کمی بلندتر، و البته واقعیتر گفت: "خیلی سخته که همه تلاشتو بکنی تا هیچوقت اشکهای عزیزتو نبینی، بعد خیلی ساده، چیزی که دست تو نیست باعث بشه عزیزترینت اشک بریزه و تو! هه!! هیییییییییچ کاری نتونی بکنی."


حسسش می کردم. باز ادامه دادم: اینبار بیشتر، عمیقتر، سوزناکتر و البته واقعیتر.