...


سفری رفتم غریب، به امید آشنایی؛ به امید آنکه به تکه تکه های تو، به قطعه قطعه های خود چنگ اندازم و این بود را سامان دهم؛ به امید آنکه آشناتر شوم با تو، با خود؛ با خون تو، که در من است؛ با هویتمان، با هویت هردومان ...



سخت نگیر، مرد! این نیازِ نوع بشر است؛ نیازی به یافتن منشا، اصل، بود، ... . این تمام خلاءِ در من، این تمام سردرگمیم، این تمام نیاز من به تو، ... . که میداند که چه خواستنیست اگر تو را یابم؛ چه خواستنیست که خود را یابم.



افسوس، که تمام این سالها، تمام سهم من از تو همین اندک کاغذ دستنوشته ات است، و اندکی عکس -دوبعدی-، یک ساعت صدای گرمت، و قطعه ای سنگ، قطعه سنگی بس سرد، قطعه سنگی سرد بر نیمی از اندام تو، تنها نیمی!


به دیدار تو آمدم، به این غریبِ ناآباد به دیدار تو آمدم، به دیدار نیمی دیگر از اندامت؛ به دیدار آنچه تو را یارای جدایی از من، عزیزت، داد؛ به دیدار آنجا که تو، عزیزِ من، به عزمش شتافتی...


آمدم تا تو را دریابم، تا خود را. چرا که بس خسته بودم. خسته از این هوار گشتن و نیافتن، خسته از تمام آنها که ...




و در آن لحظه ی موعود، در آن ساعت رویارویی، در آن موحش، سرزمینِ نفرت انگیز ...


به امید گرمای دستان تو بودم تا برای همیشه خود را بدان بسپارم..


به امید چشمان نافذ و پرواژه ی تو بودم تا بخوانم، تا بشنوم، از تو..


به امید لبهایی بودم که پس از تمام این سالها، بر گونه هایم، بر قطره قطره اشکهایم بوسه زند..


به امید سینه ای که مرا در آغوش گیرد و چنان بفشارد که هرگز، هرگز، خدایا هرگز دیگر جدا نشویم...


و در آن لحظه ی موعود، در آن ساعت رویارویی، در آن موحش، سرزمین نفرت انگیز، جز توده توده خاک، خاک غریب، خاک سرد (آه باز سرد) هیچ، هیچ نیافتم!



افسوس که باز نیافتمت.

عاطفه